#من_به_برلین_نمیروم_پارت_155
طاقت نمیآورم و میگویم:
- دلم گیر نبود، مجبور شدم.
فریادش بلند میشود:
- لعنتی من برگشته بودم. بهم میگفتی میبردمت یه جهنمی، نجاتت میدادم. من اینجا بودم که تو وادار به چیزی نشی. اصلا کی مجبورت کرد؟ لعنتی چهطور دلت اومد؟چهطوری عاشقیم رو میدیدی، وابستگیم رو، بهم نگفتی میخوای عروسی کنی؟
بغض میکنم و همین سبب میشود صدایم بالا برود:
- من هفتساله متاهلم!
چشمانش گشاد میشوند، پلکش میپرد. سیبک گلویش جابهجا میشود. من داغان و شکسته با چشمان لبریز از اشک در نگاه غمگین ناباورش خیره میشوم.
لبهایش باز میشوند و متحیر با لکنت میگوید:
- هَـ..هفت..سا..سال؟
روی زمین مینشینم. مهم نیست شلوار کرم جدیدم خاکی شود، اصلا مهم نیست مانتویم نخکش شود. دیگر طاقت نگاه دماوند را ندارم. قلبم از جواب محبتها و حمایتهایش میگیرد. به این فکر میکنم که باز هم اشتباه کردم. باید به او میگفتم که به من دل نبندد، یا اگر بسته است فراموش کند. باید به او میگفتم من نمیتوانم به برلین بروم؛ چون همسر علیاکبر هستم.
دستهایم را روی چشمهایم میگذارم و هق میزنم. دماوند هنوز مات مانده است.
خم میشود و کنارم زانو میزند. صدایش را میشنوم:
- یعنی بعد از مردن سام؟
سرم را تکان میدهم و دستهایم را از جلوی صورتم کنار میزنم. ابروهایش گره خوردهاند و سرخی چشمانش بیشتر شده است:
romangram.com | @romangram_com