#من_به_برلین_نمیروم_پارت_154


- ببخشید، فکر کنم از دستش افتاد.

روی هوا گونه‌ام را می‌بوسد:

- خوشبخت باشی .من برم دنبال میلاد، اگه ندیدمت، خداحافظ.

دماوند همان‌طور با همان نگاه سوزانش به من خیره شده است. شیرینی گاززده از دستش می‌افتد. کوله‌ی کوهنوردی بزرگش از شانه‌اش می‌افتد. خم می‌شوم و آن را برمی‌دارم و به سختی روی دسک می‌گذارم. از دست نگاهش به اتاق آقای موحد فرار می‌کنم. نگاهش باز هم دنبالم می‌کرد. بار سنگینی روی شانه‌هایم بود.

جعبه‌ی شیرینی را روی میز آقای موحد گذاشتم و از هتل پنج‌ستاره‌شان با تمام خاطراتش فرار کردم.

در خیابان قدم می‌زنم. هر شروعی بالاخره پایانی هم دارد. من باید به دماوند می‌گفتم. من همیشه احمقم. به پای نگفتن مسئله‌ی مهم دخترنبودنم بود که علی‌اکبر دورم را خط کشید؛ ولی باز هم درس نگرفتم و بیش از شش‌ماه دماوند را بازیچه قرار دادم. دماوند به کنار، قلب بدبختم را قربانی کردم!

بازویم کشیده می‌شود و به سمت همان کوچه‌ی بن‌بست کنار هتل هول داده می‌شوم. چشمان سرخ دماوند را می بینم. لب‌هایش را از هم فاصله می‌دهد و می‌گوید:

-عروسیت مبارک. چرا نموندی تبریکم رو بشنوی؟

صدایش چنان غمی دارد که قلبم پاره‌پاره می‌شود. نگاهم را می‌دزدم. نگاهم را بدزدم، گوشم را چه‌طور کر کنم؟!

- دارم خفه میشم الیسیما.

آهم را بیرون می‌دمم:

- متاسفم.

- چرا بهم نگفتی؟ من این همه خودم رو به در و دیوار کوبوندم که تو یه شیرینی بدی دستم بگی، اینم از شیرینی عروسیم؟ چرا بهم نگفتی؟ چرا نگفتی دلت گیر یکی دیگه‌اس...؟ چرا؟


romangram.com | @romangram_com