#من_به_برلین_نمیروم_پارت_153
- بفرمایید شیرینی.
دماوند لبخند میزند و میگوید:
- بعد یه کوهنوردی حتما چای و شیرینی میچسبه..همیشه شیرینکام باشید خانم سپهری.
میلاد هم شیرینی برمیدارد و میپرسد:
- مناسبتش چیه؟
شیرینیهای خامهای شدیداً به مهرانا چشمک میزنند. در حالیکه دهانش پر است، دست دراز میکند دومی را هم بردارد که میگویم:
- عروسیم.
گشادشدن چشمهای هر سهنفرشان، لبخندهای ماسیدهشان، خشکشدنشان در وضعیت قبلیشان به من میفهماند که بسیار غیرمنتظرانه حرف زدم. دست مهرانا روی شیرینی خامهای شکلاتی میماند و مات چهرهام میشود. میلاد شیرینی به دست میماند و رگ گردنش متورم شده است و اما امان از نگاه سوزان دماوند؛ چنان غم صامتی دارد که جگرم میسوزد. فکش ثابت مانده است، دیگر نمیجود. چشم از چشمهایم برنمیدارد.
مهرانا موقعیت را به دست میگیرد:
- مبارک باشه عزیزم...چهقدر یهویی!
به همین بهانه نگاهم را از چشمان دماوند میکَنَم و به مهرانا میدهم. لبخند خودم بدتر از همه ماسیده شد:
- میخواستم دعوتتون کنم، فراموشم شد.
میلاد نفسهای حرصی میکشد. دستش را در موهایش فرو میبرد و شیرینی را روی زمین میاندازد و با گامهای محکم میرود. او چرا حرصی شد؟ بیشخصیت، شیرینی را چرا انداخت؟
مهرانا خم میشود و شیرینی را برمیدارد. لبخند تصنعی میزند:
romangram.com | @romangram_com