#من_به_برلین_نمیروم_پارت_152
مهرانا سریع میگوید:
- جایی کار پیدا کردی الی؟
کار، کار، کار! راستی کلاهبرداری هم کار است؟ کلاه سر رفتن هم کار است؟ اگر کار است که بله، خیلی وقت است شاغلم؛ جد اندر جد مشغول این کار هستیم. نگاهم را به سمتش میچرخانم و میگویم:
- نه؛ ولی دیگه اینجا جای من نیست.
دماوند از دور لب و دهانی میگوید:
- سلام، خوبی؟
سری برایش تکان میدهم و میلاد میگوید:
- من قول میدم یه کاری برات پیدا کنم توی هتل.
پوزخند میزنم:
- زحمت نکشید آقای موحد، من دیگه اینجا کار نمیکنم.
مهرانا بحث را عوض میکند؛ نمیدانم چه اصراری دارد زودتر من را بیرون بفرستد!
- خب عزیز..انشاءالله جای بهتری کار پیدا میکنی. بابا الآن توی اتاقشه...
میلاد با حرص به مهرانا نگاه میکند و دماوند هم بالاخره جلو میآید. خودم هم دوست ندارم بحث کارم پیشکش شود. من برای چیز دیگری آمده بودم. درب کاغذی جعبهی شیرینی را برمیدارم و با لبخند مصنوعی به سمتشان میگیرم و میگویم:
romangram.com | @romangram_com