#من_به_برلین_نمیروم_پارت_151

دماوند: برو بابا، من خودم دکتر مملکتم.

مهرانا: همین رو نزده بودی تو سرم، خودشیفته؛ عقل و شعور که به مدرک آدم نیس.

دماوند: اصلا من اشتباه کردم به تو گفتم، باید می‌رفتم به بابات می‌گفتم.

مهرانا: خودت رو ضایع نکن عزیز. میلاد خودش رو جرواجر کرد تا بابا جای خدیجه رو با الیسیما عوض کنه؛ اما بابا قبول نکرد. حقیقتش، الیسیما نه سابقه‌ی کار داشت نه مدرک خاصی. خدیجه سی‌سالشه، هشت‌سال داره توی هتل‌ها به عنوان رسپشن کار می‌کنه.

دماوند: پس چه‌طور همون موقع قبولش کردین؟

مهرانا: به کمترین میزان حقوق رضایت داده بود؛ تقریبا نصف حقوق واقعی رو می‌گرفت. ضمنا میلاد...

دیگر نمی‌شنوم. چشم‌هایم گشاد می‌شوند. بهت و ناباوری‌ام جایش را به حرص می‌دهد. من پنج‌ماه با نصف حقوق برایشان کار کردم؟ چه‌طور توانستند؟ وقتی کسی دوست البرز باشد، باید هم از آن قماش باشد. حق‌خورها. چه‌طور هیچ‌وقت با خودم فکر نکردم که چه‌طور من را استخدام کردند؟

- باورم نمیشه...این تویی الیسیما؟

صدای میلاد است. دماوند و مهرانا هم می‌چرخند و نگاهشان به من می‌افتد. چلچراغ‌های چشمان دماوند را می‌بینم. مهرانا با لبخند بلند می‌شود و می‌گوید:

- سلام. خوش اومدی الی.

میلاد روبرویم قرار می‌گیرد. با نیش باز نگاهم می‌کند و می‌گوید:

- کجا بودی این دو هفته؟

هنوز در بهت آن کلاه گشادی‌ام که روی سرم رفته است. دوست دارم بگویم سر قبر تو؛ اما کوتاه می‌گویم:

- درگیر بودم، امروز هم اومدم برای تسویه حساب.

romangram.com | @romangram_com