#من_به_برلین_نمیروم_پارت_150
نزدیک خانه میشویم. چرا خواست خانهمان از خانهی حاجی دور باشد؟ اصلا چرا نگذاشت در همان خانه، در همان اتاق، مستقر شویم؟
- رابطهی من و تو هم هیچ، تاکید میکنم هیچ تغییری نمیکنه و همونیه که قبلا بوده. فقط هوای خودت رو داشته باش؛ هر کاری کنی، هر قدم کجی که برداری کاری باهات میکنم که روزی دهبار از کردهی خودت پشیمون شی، میدونی که...دیگه کسی نیس بخواد جلوم رو بگیره. در ضمن، سعی کن زیاد توی کارم دخالت نکنی؛ چون هیچ جوابی نمیگیری.
حرفهای عاشقانهاش فرش قرمز من برای رسیدن به قتلگاهم میشوند.
***
به خودم در شیشههای مغازه نگاه میکنم. مانتوی جدید فیروزهایم در کنار شلوار راستهی کرمیام زیباتر به نظر میرسد. شالم را بر سرم میاندازم و روی آنها، پالتوی مشکیام. یک بستهی بزرگ شیرینی در دستم بود. میدانستم امروز پنج شنبه است و دماوند هم مسلما در هتل است و یا شاید پهلوی روژینجان و یا یکی از قماش روژین. یادش بهخیر! چهقدر حرص میخوردم وقتی میدیدم دماوند و روژین با هم میآیند و میروند. یکبار هم به دماوند گفتم و گفت:«اینا فقط جاستفرند منن، من هیچ حسی بهشون ندارم.»
خندهام میگرفت؛ مگر میشد یک پسر به دخترهای رنگارنگ اطرافش حسی نداشته باشد؟ جاستفرند یک لاپوشانی برای گندکاری و کثافتبازی بیشتر دخترها و پسرها بود. دوست اجتماعی(جاستفرند) و دوستدختر و دوستپسر فرقی نمیکرد؛ همگی وسیلهای برای بیعفتی و لاشیبازی بیشتر بودند! چه بسا همین دوستهای اجتماعی هستند که میشوند دوستدختر یا دوستپسر و بعد به زندگیات آتش میزنند. اگر هر کسی قدر خانوادهاش را میدانست، محال بود خانواده را مُفت به این دوستیهای متزلزل بفروشد. خانواده؛ چیزی که من نداشتم!
وارد هتل میشوم.
همهچیز همانطور است. پس از دو هفته و خُردهای، برای تسویه حساب آمدهام. وقتی من به عقد علیاکبر درآمدم، دیگر سرکاررفتن و پولدرآوردن آن هم به قیمت شکستن غرورم برای چه؟ من میخواستم بروم و از دست علیاکبر خلاص شوم؛ اما فهمیدم نمیتوانم. من شدیداً به آنها وابسته شده بودم. خدا میداند همین دوسه روز دور از خانوادهی طاهری، چهقدر به من تلخ گذشت که مجبور بودم هر شب گریه کنم، چه بسا کمی آرامتر شوم.
مهرانا را پشت دسک میبینم، کنارش دماوند؛ دونفری مشغول گپ و گفت. دماوند یک دست لباس اسپرت به تن داشت؛ به نظر میرسید طبق معمول از کوهنوردی همراه دوستهای اجتماعیاش برگشته باشد!
هیچکدام به من دید ندارند. کمی جلوتر میروم. صدای دماوند را میشنوم:
- حالا وجدانی هیچ کاری نیس؟ یه کاری که پرستیژ هم داشته باشه.
تصویر ندارم، فقط صوت.
مهرانا: وا..چهقدر تو پررویی مایازون. من همینم از صدقه سری بابام دارم، چشم داری به جای من؟
romangram.com | @romangram_com