#من_به_برلین_نمیروم_پارت_149

من با حاجی و مادر و سمیه، یک خانواده بودیم؛ خانواده‌ای عجیب خوشبخت. هرگز با هم مشکلی نداشتیم، میانمان تنها عشق بود و مهر. حاجی برایم پدر بود و مادر، مادرم. مجید که بود؟ الی؟ همه‌ی این‌ها در گرد و غبار گذشته محو شده بودند و در قلبم فقط خانواده‌ی طاهری بودند و بس. من چه‌طور می‌خواهم دور از خانواده‌ام زنده بمانم؟ یعنی جدایی برای هر دختری هنگام ازدواج سخت است؟

دستش روی شانه‌ام می‌نشیند. آهم منقطع از بطن وجودم بیرون می‌آید. با چشمان اشکی‌ام در قهوه‌ای ناب چشمانش نگاه می‌کنم؛ چشمان پرمهرش؛ چشمانی که همیشه پدرانه هوایم را داشتند. اشک از دو چشمم بر گونه‌هایم می‌چکد. لبخندی می‌زند:

- هنوز نرفته، جات تو خونه خالیه. عین عروسی معصومه...حسم همون‌طوریه. من می‌دونم تو چه دختری هستی، از بیخ. به هرحال هفت‌ساله با ما همسفره‌ای. می‌دونم که می‌تونی چرخ زندگیت رو بچرخونی. فقط از مسیر خودت منحرف نشو، همین الیسیما بمون دخترم.

به آغوشش می‌روم. می‌دانستم که برای همیشه نمی‌روم و مسلما هفته‌ای یکی‌دو بار با خانه‌شان می‌آیم؛ اما من هفت‌سال دائما با مهر و محبت و سختگیری‌ها و صمیمیت از جانب آن‌ها زندگی‌ام را می‌چرخاندم. ازدست‌دادن روزانه‌ی این محبت‌ها برایم بسیار سخت بود. بدتر از همه این بود که می‌ترسیدم علی‌اکبر زندگی را مانند همین هفت‌سال بدتر از همیشه زهرمارم کند. می‌ترسیدم نقشه‌ای در سر داشته باشد.

خنجر پنجم را هم‌ خوردم. ما را تا خانه همراهی می‌کنند؛ خانه‌ی جدیدی که علی‌اکبر گرفته بود. یک واحد آپارتمان هشتادمتری نسبتا نوساز. خدا می‌داند چه‌قدر معذب شدم وقتی حاجی و مادر به‌خاطر من اسپورتیج هفت‌ساله را فروختند و برایم جهیزیه گرفتند. آن‌قدر از آن‌ها تشکر کردم و معذرت خواستم که به‌خاطر من مجبور به فروش ماشین شدند که آخرش اعتراض کردند. امشب با تمام قشنگی‌هایش، تلخی‌هایش، خاطره‌هایش به کنار، چه‌قدر جای عزیزترین کَسَم خالی بود. چه‌قدر جای سام و حمایت‌های پدرانه‌اش خالی بود. با همه‌ی محبت‌های خانواده‌ی طاهری، اما دلم می‌خواست در میان این جمع حداقل یک نفر از خانواده‌ی نداشته‌ی من باشد؛ اما هیچ‌کس نبود، هیچ‌کس! نه دوستی داشتم نه فامیلی. واقعا باید می‌گفتم خانواده‌ی طاهری تمام دار و ندار من بودند. آه می‌کشم. کاش سام بود، حتی با شیرین! لبخند به لب به سمتم می‌آمد و گونه‌ام را می‌بوسید و می‌گفت: «خوشبخت باشی دخترم...» و رو به علی‌اکبر می‌کرد و با جدیت می‌گفت:«از گُل نازکتر به الیسیما نگو، هواش رو بیشتر از خودت داشته باش.»

اما این‌ها یک حسرت شده بودند؛ یک آرزوی غیر‌ممکن. چه‌قدر دلم می‌خواست برای رفتنم در آغوش سام گریه کنم. دلم می‌خواست برای سام دلتنگ شوم نه خانواده‌ی طاهری. دوست داشتم یک نفر از خانواده‌ی خودم در جمعمان باشد تا گروهی مِن جمله مهلقا و اشرف چپ‌چپ نگاهم نکنند و دور از چشم مادر و سمیه و معصومه، نیش و کنایه نزنند.

آه، سام عزیز! جایت عجیب خالی بود. بی‌محبت، از تو بعید است؛ چه‌طور دلت آمد عروسی‌ام را تبریک نگویی؟ حداقل به خوابم می‌آمدی و تبریک می‌گفتی. بی‌عاطفه!

باز اشک جاری می‌شود. این‌بار نه به‌خاطر خانواده‌ی طاهری، بلکه تماماً به‌خاطر بی‌مهرشدن سام. اینکه هفت‌سال است من را به دست فراموشی سپرده است.

صدای علی‌اکبر من را از جا می‌پراند:

- هیچی عوض نمیشه. من میرم قم، تو می‌مونی خونه.

با تمسخر ادامه می‌دهد:

- ضمناً این‌جا هیچ پایگاه بسیج و مسجدی هم نیست که بخوای توش فعالیت کنی، پس بمون خونه. هر وقت لازم بود بری بیرون، بهم زنگ می‌زنی. برنداشتم، دیگه زنگ نزن. البته هیچ لزومی نداره بری بیرون، من همه چیز رو خودم می‌خرم می‌ذارم تو خونه. لباسی چیزی خواستی بگیری وقتی خودم برگشتم. فقط...

با سردی و جدیت تمام ادامه می‌دهد:

- این‌جا شیش چشم بهت نیست ببینم چه غلطی می‌کنی؛ ولی سعی کن هیچ کاری نکنی؛ چون می‌دونی می‌فهمم و اون‌وقت...واویلا!

romangram.com | @romangram_com