#من_به_برلین_نمیروم_پارت_148
- ببخش داداش داشتم تسویه حساب میکردم با تالار دیر رسیدم. خوشبخت بشی. بهخدا اصلا باورم نمیشه امروز عروسیته؛ انگار همین دیروز بود که حاجی تو رو داد دستم گفت این داداشته، برادری به کنار، پدری هم براش بکن...
یکدیگر را میبوسند. مسلم و علیاکبر همقد بودند؛ اما نمیدانم، شاید ابهت و مردانگیاش بود که مسلم را بلندتر به نظر میرساند.
علیاکبر میگوید:
- من مدیون همهی خوبیهاتم مسلم..مهربونیهای پدرونه و برادرونهات رو با تکتک سلولهام حس کردم؛ ممنونتم.
مسلم رو به من میکند:
- خب الیخانم...همونطور که تو رو میسپاریم دست علیاکبر، علیاکبر رو هم میسپاریم دست تو! هوای همدیگه رو داشته باشید؛ مخصوصا تو علیاکبر! خدا پشت و پناهتون.
و میرود. حرف برادرشوهرم چهقدر دلگرمکننده بود. حس کردم او برادر من است و دارد سفارشم را به علیاکبر می کند. اشک دیگری میچکد. خنجر سوم هم به قلبم خورده شد. امشب چه شب تلخ و جگر سوزی است!
در آغوشم که میگیرد، چنان هقهقی میکنم که حتی علیاکبر هم به صدا میآید. آرایش به درک، مسلم و ابراهیم صدای گریهام را بشنوند هم به کنار؛ چهگونه در آغوشش بمانم و گریه نکنم؟ جای الی، مادر نامادرم و دهنفر مانند الی را برایم پر کرد. نگذاشت بدون چشیدن طعم مادرداشتن، بمیرم. این زن، این شیرزن، هفتسال برایم مادر بود. آنچنان جایگاهش برایم والا بود که قلبم فقط توانست لقب بلندمرتبهی مادری را به او بدهد. چهقدر هوایم را داشت. چه آرامآرام من را شیفتهی خودش کرد. گاهی من را سرزنش میکرد؛ مخصوصا وقتی من و علیاکبر نوجوان بودیم و سر چیزهای بیخود دعوا به راه میانداختیم و شیطنت میکردیم. برایم یک مادر به تمام معنا بود، هم با لبخند مهر ورزید هم با اخم پرورشم داد. او با اخلاقش و رفتارهایش کاری کرد که من عقایدم را عوض کنم و بشوم کسی که به اعتقاد و باور و دینش مینازد. هیچوقت بهخاطر عقایدم سرزنشم نکرد؛ اما من از وقتی سر سفرهی آنها نان حلال خوردم، فهمیدم خدایی هست که میشود سر سجاده و وقت نماز حسش کرد. شانزدهسال تربیت سام به کنار، من را خانوادهی طاهری بزرگ کردند.
بعد از هفتسال، گریهاش را میبینم؛ آن هم پس از به آغوشکشیدن تهتغاریاش.
- خوشبخت باشید. مادرونه برای دوتاتون آرزو میکنم کنار هم خوشبخت باشین.
آنقدر بغض دارم که نمیتوانم جوابش را بدهم و فقط سرم را تکان میدهم و با پشت دست، اشکهایم را از روی گونهام پاک میکنم. این چهارمی عجب خنجر تیزی بود!
حاجی هم با مادر فرقی ندارد؛ حمایتهایش شبیه سام بود. همیشه هوایم را داشت. هیچوقت بین من و علیاکبر فرق نگذاشت و چه بسا گاهی بهخاطر من، با علیاکبر دعوا هم میکرد. پدر نمونهای بود؛ بسیار بسیار نمونه.
شاید آن اوایل هیچکس جز علیاکبر، خیلی با من خوب نبود؛ اما کمکم همهچیز درست شد، کمکم من را هم در جمعشان پذیرفتند.
romangram.com | @romangram_com