#من_به_برلین_نمیروم_پارت_147

علی‌اکبر دستش را می‌بوسد و می‌گوید:

- از مامانم بیشتر نباشه کمتر دوستت نداشتم عمه. منت گذاشتی اومدی.

چشم به چشمش که می‌شوم، عاشقانه و خالصانه اشک می‌ریزم. بغلم که می‌گیرد، عطر تنش را که حس می‌کنم، گریه‌ام تشدید می‌شود. من چه‌طور می‌خواستم این افراد را که پاره‌ی تنم بودند رها کنم و بروم؟ اصلا بدون آن‌ها کجا می‌توانستم بروم؟ چه‌طور می‌خواستم پول جمع کنم و تنهایشان بگذارم؟

صدایش در گوشم می‌پیچد و قلبم به سوگواری می‌نشیند:

- تو یه دختر بیست و سه ساله نیستی، یه شیرزنی. از ته قلبم آرزو می‌کنم خوشبخت باشی کنار علی‌اکبر. هیچ‌وقت نفهمیدم اختلافتون سر چی بود؛ ولی می‌دونم تو می‌تونی حلش کنی..

پربغض زمزمه می‌کنم:

- همیشه..برام الگو بودی.

می‌خندد:

- من خودم دنبال الگوام، تو من رو کردی الگوی خودت؟!

رو به علی‌اکبر می‌گوید:

- نری حاجی حاجی مکه..الی رو بیار هر چندوقت یبار.

علی‌اکبر دست روی چشمش می‌گذارد و می‌گوید:

- چشم.

خنجر دوم را هم خوردم. عمه‌ای که کم از مادر دوستش نداشتم. آه وداع چه‌قدر سخت و تلخ است!

romangram.com | @romangram_com