#من_به_برلین_نمیروم_پارت_146
لبخندی به رویم میزند و میرود. جاری که نیست، از سر و رویش مهر و محبت میبارد.
- بالاخره شما هم سر و سامون گرفتین. خدایا شکرت..علیاکبر هوای الی رو داشته باشی، دستت امانته. از گل نازکتر بهش بگی، حسابت با کرامالکاتبینه...هی تو الی! فکر نکنی داداشم رو به زنذلیلی وادار کنی نمیفهمم...
چشمکی میزند و آرامتر زمزمه میکند:
- علیاکبر سر یه هفته نکَشتت صلوات!
پرُبغض میخندم. او بلندتر میخندد که علیاکبر میگوید:
- جوک میگی دم آخری بهش؟
درحالیکه گونهام را می بوسد، به علیاکبر میگوید:
- فضولی نداریم داداش کوچیکه! حالا دور از شوخی، انشاءالله پای هم پیر شید.
میرود. دلم برای خواهرشوهر یا بهتر بگوید خواهرم پر میزند. خنجر اول را میخورم.
صدایش میلرزد:
- به قرآن قسم که کمتر از طیبه و مصطفی ناراحت نیستم. دلم رضا نبود برید؛ ولی حتما خودتون صلاح دونستید. همیشه آرزو داشتم دماوند(شکستن کمرش را میبینم) رو توی لباس دامادی کنار زنش ببینم؛ ولی فرق نمیکنه. حس میکنم اگه الآن عروسی دماوند هم بود، همینقدر خوشحال میشدم. علیاکبر هم عین دماوندم و الی تو هم عین دختر نداشتهام.
ابتدا پیشانی علیاکبر را میبوسد:
- خوشبخت بشی پسرم.
romangram.com | @romangram_com