#من_به_برلین_نمیروم_پارت_145

صورتم را نسبت به صورتش، فاصله می‌دهم. بهترین راهبرد، شوت‌کردن توپ در زمین اوست:

- چیه؟ تو گوش تو هم همین رو خونده؟

ابرویش را بالا می‌دهد:

- هفت‌سال پیش این رو تو گوشم خوند؛ وقت ندارم برای بحث بیخود تلف کنم.

اخم می‌کند و ادامه می‌دهد:

- برو بهش بگو علی‌اکبر داره عقدم می‌کنه، نقشه‌ها نقش بر آبه....

تاکیدوارانه در صورتم ادامه می‌دهد:

- عروس خانم!

می‌دانست یا تیری در تاریکی انداخت؟ اگر می‌دانست، محال بود از کنارم بگذرد، این‌بار جداً سنگسارم می‌کرد. نکند این ازدواجمان نقشه باشد؟ می‌داند یا نه؟!

مات بر خاک باغچه می‌مانم؛ همه‌شان بر سرم شُد!

***

- مبارک باشه عزیز دلم، ان‌شاءالله صدسال به دل خوش کنار هم باشین. علی‌اکبر مرد خوبیه، می‌دونم تو هم زن خوبی هستی. حضرت زهرا نگهدار زندگیتون..

برای دهمین‌بار در امروز، گونه‌ام را می‌بوسد و کنار گوشم زمزمه می‌کند:

- توی زندگی مشترک باید فداکار بود؛ با چنگ و دندون زندگیت رو حفظ کن.

romangram.com | @romangram_com