#من_به_برلین_نمیروم_پارت_144


- یعنی تو میگی بهشون الهام شده؟ این همه مدت خبری نبود، شب خوابیدن صبح پاشدن گفتن"علی اکبر پاشو بیا تهران الیسیما رو عقد کن"؟!

چنان با حیرت و بلند می‌گویم «ها؟» که علی‌اکبر از جا می‌پرد. همین خاک‌های باغچه بر سرم شد، بدبخت شدم؛ همه‌ی رویاها و آرزوهایم پَر! یا امام حسین، دروغ باشد. وای خدایا، من چه کنم؟ بیچاره شدم.

تندتند می‌گویم:

- دروغ نگو..کی بت گفت بیای؟ مامان بهت گفت یا حاجی؟ پس چرا به من نگفتن؟

کمی مشکوک نگاهم می‌کند. نکند ذهنم را بخواند و بفهمد کار می‌کنم تا از دستش خلاص شوم؟ نه، مگر جادوگر است؟! از این علی‌اکبر هیچ‌چیز بعید نیست.

یک تای ابرویش را بالا می‌دهد و می‌گوید:

- صبح حاجی زنگ زد. رفتم حجره. بهم گفت دیگه هفت‌سال صیغه بسه، عقدش کن.

دوست دارم موهایم را دانه به دانه بکنم. لعنت به تو اشرف! اگر بحثش را پیش نمی‌کشیدی، باز به این موضوع کلیک نمی‌کردند. حالا نه، لعنتی حالا نه؛ حالا که من می‌خواهم فرار کنم نه! حالا که راه کمی باز است برای فرار، نه. شناسنامه‌ام را به اسم علی‌اکبر سیاه نکنید. من می‌خواهم بروم، می‌خواهم الیسیما سپهری مجرد باشم نه زن علی‌اکبر.

با همان لحنی که همیشه من را پای میز مناظره نه، بلکه محاکمه می‌کشاند می‌گوید:

- مثل اینکه تو هم همچین راضی نمیای. قبلا ساکت می‌شدی زل می‌زدی به حاجی و نظرت رو که می‌خواستن، موافق بودی...حالا چی شده؟

خم می‌شود و در چند سانتی‌متری صورتم، با لحن مرموزی می‌گوید:

- نکنه همون الهه‌ای که به بابا و مامانم وحی کرده باید "عقد کنیم"، تو گوش تو خونده "عقد نکنیم"؟!

کم مانده است پس بیفتم. دست‌هایم به رعشه افتاده‌اند با خودم تکرار می‌کنم«خودت رو نباز، بهش آتو نده!» از ترس الآن است سکته کنم؛ اما سعی می‌کنم تظاهر کنم و به قول معروف، خودم را لو ندهم.


romangram.com | @romangram_com