#من_به_برلین_نمیروم_پارت_143
ابروهای بلند توپُرش را در هم میپیچاند:
- میگم تو بهشون گفتی که باید عقدت کنم؟
چشمهایم گشاد میشوند. دهانم همانطور باز میماند. عقد؟! یا خدا! علیاکبر چه میگوید؟
- چـ...چی؟..کیا رو میگی؟
دستهایش را شاکی روی سینهاش چلیپا میکند. زیاد اختلاف قدی نداریم؛ شاید در حد سهچهار سانت. رخ به رخم میایستد و در عمق چشمهای قهوهایَم براق میشود:
- کیا رو میگم به نظرت؟ چرا خودت رو میزنی به کوچهی علی چپ؟
نمیتوانم مثل خودش ژست بگیرم، با اقتدار طرف مقابلم را به میز محاکمه بکشانم، با اعتماد به نفس باشم. من در برابر علیاکبر، از موش هم بدتر و بی دست و پاتر میشوم. کاش می توانستم تصور کنم دماوند است و آن وقت جیغ و دادها و کنایههایم گوش فلک را کر کند؛ اما متاسفانه حتی نمیتوانستم در تصورم هم علیاکبر را با کسی تعویض کنم.
- با توام! چرا هی میری هپروت؟ جواب من رو بده.
آب دهانم را بار دگر قورت میدهم و پاسخ میدهم:
- من هیچی نمیدونم.
پوزخند غلیظی میزند و لبهایش را با زبانش تر میکند. این حرکتش چنان رعبی بر جانم مینشاند که حاضرم ندانسته کار نکرده را، انجامدهنده باشم.
نگاهی به اطرافم میکند و بعد تیز به چشمهایم خیره میشود:
romangram.com | @romangram_com