#من_به_برلین_نمیروم_پارت_142


- چون همینم...همین کار رو هم ازم می‌گیره.

با خشم بلند می شود. مانند سام خشمش را فریاد نمی‌زند، آرام اما پر از حرص می‌گوید:

- بهتر! همچین میگی کار، هر کی ندونه فکر می‌کنه بهت ریاست کل هتل رو دادن.

پوزخند می‌زنم:

- از کی تا حالا ریاست جایی رو به یه آدم حلال‌خور زحمتکش میدن؟

با دندان‌قروچه و چشم‌هایی که از حرص ریز شده‌اند، نگاهم می‌کند و می‌گوید:

- دقیقا از همون وقتی که یه عده توهم زدن جز خودشون همه حروم‌خورن!

دیگر نمی‌دانم چه جوابش بدهم؛ یعنی می دانم؛ اما دیگر حوصله‌ی جنگ اعصاب ندارم. ترجیح می‌دهم به حرفش گوش دهم و بلند شوم. او با مهرانا و پدرش دوست است، شاید توانست کاری در این هتل برایم پیدا کند که مجبور نشوم زمین را جارو بکشم و حتی سرویس‌های بهداشتی را تمیز کنم. بی‌پولی است دیگر؛ گاهی مجبوری خودت را بشکنی، نابود کنی تا بتوانی بخوری که نمیری. ذره‌ذره بمیری که از فرط گرسنگی نمیری، یا خانواده‌ات نمیرند.

من را نزدیک خانه می‌رساند. اصرار کردم؛ اما نگذاشت حتی جارو را از اتاقش بیرون هم ببرم. چه تقدیری که تمیزکردن اتاقش به من افتاد، چه تقدیری که دماوند سوئیچ ماشینش را جا می‌گذارد و به اتاقش برمی‌گردد، چه تقدیری که من را می‌بیند؛ آن هم در حال تی‌کشیدن پارکت‌ها. چه تقدیری!

من آن شغل را می‌خواهم. این نباشد، یک شغل دیگر! من باید پول جمع کنم تا بتوانم از دست علی‌اکبر و صیغه و رنج رها شوم. دلم می‌خواهد تنها باشم. دنیایی بسازم که فقط من و سام در آن سهیم باشیم، حتی دماوند و مادر و حاجی و سمیه هم نباشند؛ هیچ‌کس! فقط من و سام؛ من در این دنیا و سام در آن دنیا.

- تو وادارشون کردی؟

شانه‌هایم می‌پرند. سریع به پشت سرم نگاه می‌کنم و علی‌اکبر را می‌بینم. لباس خانه به تن دارد و خیسی موهایش و صورت روشنش نشان از تازه حمام‌رفتنش می‌دهد. آب دهانم را قورت می‌دهم و سعی می‌کنم به خودم مسلط شوم:

- چی؟


romangram.com | @romangram_com