#من_به_برلین_نمیروم_پارت_141
- الیسیما...گریه نکن عزیزم...جون هر کی دوست داری گریه نکن..بهخدا که داری زجرکشم میکنی با این کارات.
با همان چشمهای اشکی نگاهش میکنم و با بغض میگویم:
- من خیلی بدبختم دماوند.
رگ گردنش چرا اینقدر متورم شده است؟ حس میکنم همین الآن است که رگش بترکد و دماوند از سرخی و حرص زیاد سکته کند و بمیرد. چه کس دیگری بهخاطر من تا این حد ناراحت و حرصی شد؟
- اشکات رو پاک کن. تو که نمیذاری بهت دست بزنم، خودت پاکشون کن..اشکات انگار تیغن به جونم.
با دستهای لرزانم اشکهایم را پاک میکنم. بیانصافی است اگر بگویم عقدهی محبت دارم؛ چون خانوادهی طاهری واقعا برایم سنگتمام گذاشتند و آنچنان با من رفتار کردند که در طی هفتسال گذشته، هرگز حس نکردم از خونشان نیستم. اما قلبم دیوانهی محبتهای دماوند شده بود. جنس توجهها و مهر و محبتش برای قلبم ستودنی بود؛ بسیار بسیار ستودنی! شاید قلبم همیشه منتظر محبتی از سوی علیاکبر بوده و مهر دماوند دارد کمکم علیاکبر را چنان از من دور می کند که حس میکنم باید دست در دستش بگذارم و به برلین بروم. در تصمیمم سست شدهام. اعتراف سخت است؛ اما میخواهم که محبت هفتسالهی بدون چشمداشت خانوادهی طاهری را کنار بزنم و به سمت خانوادهی حاتمی یا مرکلِ جدید بروم. با اینکه میدانم شاید اعتماد به دماوند خریت محض باشد؛ اما پنجماه هم کم نیست؛ پنجماه پسزدن از سوی من و اصرار از سوی دماوند. شاید حق با عقل درماندهام است؛ قلب من پتانسیل خرشدن را داشت و به احتمال، دماوند این را از چشمهایم خوانده بود که جلو آمده بود.
آه میکشم، مثل همیشه. آهم با آه دماوند همصداست. آهکشیدن کار هر روزمان شده است. وقتی کنار یکدیگریم، من به ستوه میآیم، او آه میکشد؛ او به ستوه میآید، من آه میکشم.
- میرم با مهرانا حرف میزنم. تو برو خونه...بهش میگم یه کاری..
با تاکید ادامه میدهد:
- در شأنت پیدا کنه!
- نمیرم..
با حرص میگوید:
- دیگه واسه چی؟
نگاهم را میدزدم:
romangram.com | @romangram_com