#من_به_برلین_نمیروم_پارت_140
شدهام نفس دماوند؛ الیسیما سپهری نفس دماوند حاتمی شده است. نه، بهتر است بگویم نفس مایازون مرکل شدهام! یادش بهخیر؛ هفتسال پیش روز و شبهایم پر از علیاکبر بود. نفس علیاکبر شده بودم. نفس دماوند بودن بهتر است یا نفس علیاکبر بودن؟!
آهم را بیرون میدهم و میگویم:
- هیشکی من رو اذیت نمیکنه دماوند.
کمی تن صدایش بالا میرود؛ اما مهر صدایش از بین نمیرود:
- پس چرا میای هتل؟ اون کار کوفتیت بهتر بود؛ ولی این چیه لعنتی؟ آخه این در شأن توئه بیای زیر پای من و امثال من رو جمع کنی؟ چی تو رو وادار کرده که راضی شی کلفتی بکنی؟ چـی الیسیما؟ چی؟
اشکهایم میبارند و قلبم جزجز میکند. خیلی چیزها را باختهام این یکی هم رویش:
- کار که عار نیس؛ خیلیا این کار رو میکنن..
حرصش از خشم است و خشمش از عشقش:
- خیلیا بکنن این کار رو؛ ولی تو نه لعنتی. من تحمل ندارم ببینم برای یه چیز بیارزش خم میشی!
حرصی به پیشانیاش میکوبد:
- آقا بابای من حقخور، پولاتون رو بالا کشید...من برگشتم پَسِت بدم. چهقدر میخوای؟ بگو من بدم؛ ولی ول کن این کار رو!
دستم را روی چشمهایم میگذارم و بلندبلند زار میزنم. قلبم به دماوند محرم شده است و دیگر ابا ندارم. دیگر دوست ندارم جلوی دماوند تظاهر کنم، خودم را بگیرم و سرزنشش کنم. بگذار یکی باشد که پای دردهای من بنشیند و از قضا مهر هم بورزد. همهی مهرورزیدن که به آغوشکشیدن نیست، بوسیدن نیست، تماس فیزیکی نیست، چه بسا حرفها تاثیرگذارترند؛ البته حرفهایی که از عمق عمیقترین جای قلب باشند.
صدای دماوند گرفته و نالان و کمی هم عصبی است. من آخر این بنده خدا را از حرص میکشم:
romangram.com | @romangram_com