#من_به_برلین_نمیروم_پارت_139

- مهم نیست مامان.

و به سنگرم می‌روم. سرم را روی بالش می‌گذارم. اشک‌هایم صورتم را خیس می‌کنند.

***

- قسمت میدم الیسیما. به‌خدا داری ذره‌ذره از خونم رو کثیف می‌کنی با این کارات. نکن لعنتی...خم نشو!

بغض دارد خفه‌ام می‌کند؛ اما مجبورم. اشکم که بریزد می‌فهمد دارم ذره‌ذره نابود می‌شوم. دستمال را از دستم می‌گیرد و پرت می‌کند. جلویم روی زانو می‌نشیند. شانه‌هایم را می‌گیرد که سریع واکنش می‌دهم؛ می‌فهمد دوست ندارم به من دست بزند.

- التماست می‌کنم...من التماست می‌کنم نیا..آقا هر چه‌قدر می‌خوای بگو من بهت میدم نیا این‌جا...لعنتی نیا کلفتی کن!

صامت دستمال را دوباره از پشت سرم برمی‌دارم و روی میز عسلی می‌کشم. با خشونت دستمال را از دستم می‌کشد و می‌غرد:

- بسه بسه بسه...این‌قدر من رو حرص نده الیسیما...نکن لعنتی!

نگاهش می‌کنم. نگاهم می‌کند. طولانی یکدیگر را نگاه می‌کنیم. این رگه‌های سرخ از عصبانیت درون صلبیه‌ی چشم‌هایش، به من فهمانده است که این پسر دروغ نمی‌گوید. اشکم می‌چکد. چرا خودم را به حدی رسانده‌ام که او باید برای من خودش را به هر آب و آتشی بزند تا... اتمام جمله‌ام سنگین است.

با بیچارگی می‌نالد:

- گریه نکن...بد میگم بهت؟ تو رو خدا این بند و بساطت رو جمع کن. من دربست تا آخر عمرم نوکرت هستم، تو نمی‌خواد کلفتی کنی.

-من صدقه‌ی تو رو نمی‌خوام.

وقتی سازش و صدای نرم من را می‌بیند، کمی از حرصش کم می‌شود و با لحن مهربان اما ناراحتی ادامه می‌دهد:

- آخه نفسم این چه کاریه؟ چی لازم داری آخه؟ بگو برات مهیا می‌کنم...اصلا چه‌طور خانواده‌ی طاهری می‌ذارن کلفتی کنی؟ نکنه بهت زور میگن؟ اذیتت می‌کنن؟ جواب من رو بده الیسیما.

romangram.com | @romangram_com