#من_به_برلین_نمیروم_پارت_138


حرف اشرف قوز بالای قوز می‌شود:

- راستی طیبه‌جون این صیغه نمی‌خواد تموم شه؟ نمی‌خوان ازدواج کنن؟

مهلقا چنگی به صورتش می‌اندازد و با حیرت ظاهری می‌پرسد:

- هنوز صیغه‌ان؟!

طیبه‌خانم می‌بیند که کمرم خم می‌شود؛ اما او ملکه‌وارانه با حفظ خونسردی می‌گوید:

- منتظر بودیم درس علی‌اکبر تموم شه بره سرکار.

اشرف فتنه می‌گوید:

- ان‌شاءالله به همین زودی خبر عروسیشون رو بشنویم.

تا آخر مجلس را به زور تحمل می‌کنم مبادا مهلقا و اشرف فکر کنند من را در هم شکانده‌اند؛ با اینکه واقعا در هم شکاندند. حرف حق را زدند؛ حرف دلم را.

- مامان، مهلقا مسلم دم دره.

می‌روند و من هم می‌خواهم به سنگرم پناه ببرم که مادر صدایم می‌کند. به سمتش بر می‌گردم. نگران است و شاید ناراحت از ناراحتی من:

- الی‌جان..

تلخندی می‌زنم:


romangram.com | @romangram_com