#من_به_برلین_نمیروم_پارت_137
- زینب مادر نگار رو چرا نیاوردی؟
حرصم میگیرد که به من انگ چسباند و مادر نگذاشت از خودم دفاع کنم، لعنت! یعنی امروز اگر سکته نکنم نمیرم شانس آوردهام.
صدای آرام سمیه در گوشم طنینانداز میشود؛ لعنت به دماوند! چهطور توانست به راحتی از این فرشته بگذرد و این را به آن اهریمن بفروشد:
- دهن به دهن کسی که ارزشش رو نداره نذار عزیزدلم. تو که از خودت مطمئنی، بذار هر چی میخواد بگه.
هنوز قلبم از حرفهای سمیه گرم نشده است که مهلقا چنان حملهای میکند که از دفاع ناتوان میمانم. اینبار واقعا نمی دانم چه بگویم؛ با یک حرکت هم کیشم میکند هم ماتم. چیزی که خلع سلاحم میکند حرف مهلقا نیست، بلکه این است که میدانم این حرف چشمهای مادر است.
- الیجان هفتسال گذشته، شما نمیخوای کمر همت ببندی مادر شی؟
زینب بلند میشود تا برود سجاد را در جای بگذارد، فراموش کرد او را بدهد تا در آغوش بگیرم. همهی نگاهها روی من متمرکز میشود. سکوتم سبب نشستن یک پوزخند اساسی روی لبهای مهلقا میشود و به او برای تازیدن در این میدان بی مبارز جولان میدهد:
- میگم اگه مشکلی داری، من یه دکتر خوب سراغ دارم، خیلی کارش خوبه. بچه چراغ خونهاس...چهطوری تا حالا به فکرش نیفتادی؟ هوم؟ یا شایدم افتادی و نتونستی البته زبونم لال!
دست به دامان علیاکبر میشوم. نمیخواهم کم بیاورم:
- علیاکبر نخواسته.
لبخندش زهرمار است، نگاهش ننگ است، حرفهایش بر قلب تکهپارهام خنجرند:
- عزیزم خودت باید متوجه شی که لازمه..یهویی دیدی شدی مادر بچهای که مادر واقعیش تو نیستی؛ ولی علیاکبرخان پدر واقعیشه.
البته قسمت دوم حرفش را آرام، طوری که فقط خودمان بشنویم گفت. با خشم نگاهش میکنم و فقط میتوانم بگویم:
- شما هوای خودت رو داشته باش یه وخ ترشی نندازی.
romangram.com | @romangram_com