#من_به_برلین_نمیروم_پارت_136
حرف اشرف قوز بالای قوز میشود:
- راستی طیبهجون این صیغه نمیخواد تموم شه؟ نمیخوان ازدواج کنن؟
مهلقا چنگی به صورتش میاندازد و با حیرت ظاهری میپرسد:
- هنوز صیغهان؟!
طیبهخانم میبیند که کمرم خم میشود؛ اما او ملکهوارانه با حفظ خونسردی میگوید:
- منتظر بودیم درس علیاکبر تموم شه بره سرکار.
اشرف فتنه میگوید:
- انشاءالله به همین زودی خبر عروسیشون رو بشنویم.
تا آخر مجلس را به زور تحمل میکنم مبادا مهلقا و اشرف فکر کنند من را در هم شکاندهاند؛ با اینکه واقعا در هم شکاندند. حرف حق را زدند؛ حرف دلم را.
- مامان، مهلقا مسلم دم دره.
مهلقا با نیشخند و صرفا جهت سوزاندن من میگوید:
- آویزون یه پسر شدن که کار سختی نیست. طرف معلوم نیس بابا و مامانش کیَن، خودش از سر کدوم سفره بلند شده، پسر رو هم تور میکنه..اینا که کار سختی نیس الیجان. من صبر میکنم بیان خواستگاریم، خوشم نمیاد خودم رو به کسی بندازم واسه اینکه بهم نگن ترشیده!
سراپا آتش میشوم. دندان قروچه میکنم و میخواهم جوابش را طوری بدهم که کمر راست نکند که مادر دست روی رانم میگذارد و این به معنای"کافیه" است و خودش بحث را عوض میکند:
romangram.com | @romangram_com