#من_به_برلین_نمیروم_پارت_133

تشکر می‌کند و حالم را می‌پرسد. اشرف بالاخره استارت وراجی‌های روی مخش را می‌زند:

- می‌بینی طیبه‌جون(مادر علی‌اکبر)؟ ماشاالله سجاد با اینکه چهار ماهشه، چه‌طوری دلبری می‌کنه؟ چه‌قدر قشنگه! همه میگن شبیه منه، راست میگن؟

طیبه‌خانم با همان چهره‌ی دائماً سردش و لبخند کوتاهش می‌گوید:

- ماشالله شما هم چیزی از خوشگلی کم ندارین؛ ولی به نظرم بیشتر شبیه مسلمه.

به این می‌گویند دوئل بین دو مادربزرگ؛ چه سجاد را به سمت خودشان می‌کشانند!

مهلقا با تعجب می‌گوید:

- وا..طیبه‌خانم نگاهش کنین.

رو به زینب می‌کند:

- یه لحظه بده سجاد رو.

و بعد بچه را از دست زینب می‌کشد که سجاد گریه می‌کند. مهلقا بی‌توجه به تک‌تک اعضای صورت سجاد اشاره می‌کند و می‌گوید:

- ببینین..چشاش رو، مژه‌هاش رو، دماغ و دهنش رو...همه کوچولو و خوشگل عین خاله اشرف.

می‌گویم:

- باشه مهلقاجون. بچه هلاک شد، چه فرقی می‌کنه بچه شبیه کی باشه؟ بده بچه رو به زینب!

زینب هم از فکر بیرون می‌آید و می‌گوید:

romangram.com | @romangram_com