#من_به_برلین_نمیروم_پارت_132


- بیرون بودی الی‌جان؟

سرم را بلند می‌کنم و در برابر این زن لبخند کوتاهی می‌زنم:

- بله، سرکار میرم.

مهلقا ابروهایش را بالا می‌اندازد، چشم‌های ریز قهوه‌ایش را درشت می‌کند و با طعنه می‌گوید:

- عجیبه والا...از علی‌اکبرخان بعیده اجازه بده زنش بیرون کار کنه.

با حفظ همان لبخند به سمتش برمی‌گردم و می‌گویم:

- علی‌اکبرخان روشنفکر هستن.

رویش را برمی‌گرداند و من رو به زینب می‌گویم:

- نی‌نیت رو میدی بگیرم؟

با لبخند می‌گوید:

- اجازه بده شیرش رو بخوره، چشم.

یعنی گاهی حس می‌کنم این زینب میان این اشرف و مهلقا نفوذی دشمن است. به سمیه نگاه می‌کنم و آرام می‌پرسم:

- احوال زیبای خفته؟


romangram.com | @romangram_com