#من_به_برلین_نمیروم_پارت_131

- بگو برای چی برگشتی ایران؟ می‌خوای چیکار کنی؟ بالفرض که قبول کردم، خب که چی؟

بلند بر سرم فریاد می‌کشد:

- که ببرمت برلین!

چشم‌هایم کمی گشاد می‌شوند؛ در چشم‌های سرخ دماوند و سینه‌اش که از نفس‌های کشدار و بلند، بالا پایین می‌شود، خیره شده‌اند. حیرت زده‌ام. آب دهانم را قورت می‌دهم و لبخند بی‌معنی روی لب‌هایم می‌نشیند و می‌گویم:

- تو یه روانی ای دماوند. از خواب بیدار شو!

- چرا؟ چرا نمیای؟ توی خونه‌ی علی‌اکبر اینا داری چیکار می‌کنی؟ اونا دارن برات چیکار می‌کنن؟ بگو من ده‌برابرش رو برات مهیا می‌کنم. بگو، چی می‌خوای؟ هر چی بخوای، از یه شیء کوچیک بگیر تا عشق و جونم رو پات میدم، فقط بیا بریم الیسیما. من به‌خاطر تو برگشتم، اومدم که تو رو ببرم. اومدم..

میان حرف‌ها یا بهتر بگویم چرت و پرت‌ها و اوهاماتش می‌پرم و با حرص می‌گویم:

- چه‌قدر تو احمقی! واقعا فکر کردی من باهات میام؟ فکر کردی من میام بغل دست اون آشغال عوضی پست‌فطرت زندگی می‌کنم؟ من هر نفسی که می‌کشم تو و اون بابای عوضیت رو نفرین می‌کنم. بیدار شو دماوند! من با تو هیچ جهنم‌دره‌ای نمیام. من با تو یا بدون تو هیچ‌جا نمیرم. من به برلین نمیرم! این رو هر شب با خودت تکرار کن؛ الیسیما برلین بیا نیست!

بلندتر گفتم:

- من برلین نمیام، حتی برای کشتن بابات!

***

کلید را به در می‌اندازم و وارد می‌شوم. صدای خنده و جیغ از حیاط هم به گوش می‌رسد. ابروهایم بالا می‌پرند. یعنی چه خبر است؟ در را می بندم. نگاهم به حیاط و برگ‌های ریخته‌شده کف حیاط و درختان لـ ـختـ و بی‌برگ می‌افتد. چادر سرم نیست. این خانواده می‌دانند من چادر سر نمی‌کنم؛ یعنی قبلا سر می‌کردم؛ اما از وقتی که به هتل می‌رفتم، دیگر چادر نمی‌زدم. نمی‌دانم، شاید دلیل خاصی هم نداشت؛ اما نزدم. آه، شغل از دست رفته‌ام!

زینب با نوزاد چهارماهه‌اش آمده است. نوزادش این بار یک پسر است؛ اسمش را سجاد گذاشته‌اند. این اسم را حاجی انتخاب کرده است. زینب همراه مادرش و دخترخاله‌اش-که یک عفریته‌ی به تمام معناست-آمده است. سلام می‌کنم و می‌روم تا لباس‌هایم را عوض کنم. آبی به سر و صورتم می‌زنم. صورتم از حرص و خشم و بغض سرخ است. برای اینکه کمی آرام شوم و به خودم بقبولانم که دماوند دروغ می‌گوید و سام "نمک به حروم" نیست، یک فاتحه می‌خوانم و به بیرون می‌روم و کنار بقیه می‌نشینم. مادر، سمیه، زینب و پسرش سجاد، به‌علاوه مادرش، اشرف‌خانم و خواهرزاده‌ی اشرف‌خانم، مهلقا. می‌گویند مادر و پدرش از دنیا رفته‌اند و از نوجوانی، اشرف‌خانم سرپرستی‌اش را بر عهده گرفته است. مادر برایم گفته است که زینب بسیار از وجنات این دختر تعریف می‌کرده و حتی یک دوره‌ای قرار بوده علی‌اکبر با او ازدواج کند. اصلا من که آمدم همه‌ی کاندیدها کنار رفتند! انقلابی عظیم به پا کردم که خودم قربانی‌اش شدم؛ یک انقلاب کاملاً ناخواسته!

تا می‌نشینم، اشرف‌خانم می‌پرسد:

romangram.com | @romangram_com