#من_به_برلین_نمیروم_پارت_130


- بهشون میگم...شاید تونستن برت گردونن...

چه‌قدر مهربان است غلط اضافه‌ام را که به رویم نمی‌آورد. اما من از موضعم کناره‌گیری نمی‌کنم:

- لازم نکرده.

به فرمان می‌کوبد:

- آخه تو چرا این‌قدر لجبازی؟ با من لجبازی می‌کنی به درک، چرا با خودت؟

به صورتش که کمی سرخ شده است نگاه می‌کنم و می‌گویم:

- تو تنها لطفی که می‌تونی به من بکنی اینه که دست از سرم برداری!

- بولله، به کی قسم بخورم باورت شه؟ به‌قرآن، به خود خدا قسم که دوست دارم.

سعی می‌کنم جلوی کوبش قلبم را بگیرم تا رسوا نشوم و فقط دماوند را به چالش بکشانم تا بالاخره یک جایی کم بیاورد و دروغش یا بهتر بگویم دروغ‌هایش رو شود:

- قسم یه خدانشناس به خدا، ابلهانه‌ترین چیز دنیاس.

حرصی و عصبی پیشانی‌اش را به فرمان می‌کوبد و می‌گوید:

- تو بگو، بگو چه‌طور بهت بفهمونم؟

جیغ می‌زنم:


romangram.com | @romangram_com