#من_به_برلین_نمیروم_پارت_129

عصبی و خسته با تن صدای بالا می‌گوید:

- بس کن الیسیما! این‌قدر جلوی خودم به بابام توهین نکن.

جیغم عصبی است. حرص و خشم دارد آتشم می‌زند:

- چرا؟ یعنی قبول نداری؟ قبول نداری بابات پول مردم رو می‌خوره یه آبم روش؟ قبول نداری پولای بابای بدبخت من رو بابات برد که اگه نمی‌برد، من الآن محتاج این شغل فکستنی نبودم بلکه داشتم هتل خودم رو می‌چرخوندم؟

نیشخندش در جانم نیشتر است:

- هه...اون موقع که بابای تو پولای بابای من رو برد، اشکالی نداشت ها؟ وقتی با پولای بابای من قمپز در کرد و ادعاش اومد، اشکالی نداشت؟ اون پولا، پولای بابای من بود، حق خودش بود. خوبه خودتم قبول داری که بابای من همیشه برای اون شرکت سگ‌دو می‌زد، بیشتر از بابای تو حرص می‌زد برای ریال به ریالش. چشات رو وا کن؛ اگه قرار بود به قول شما حقتون رو بخوره و خنجر بزنه، چرا خودش رو کشت واسه شرکت؟ بابای تو یه آس و پاس بیچاره بود که با پولی که بابام بهش داد تونست زنده بمونه.. حرومخور بابای توئه نه من!

محکم در صورتش می‌خوابانم. دست‌هایم، اندامم به لرزه افتاده‌اند؛ نه از ترس، از حرص. از اینکه سام عزیزم حرامخور تلقی شد. سام، همه‌ی دار و ندار من، مثل البرز نبود. مال مردمخور نبود. این دماوند لعنتی می‌خواست به من این را غالب کند؛ اما کور خوانده بود، من هرگز باور و ایمانم را به چرت و پرت‌های یک گرگ‌زاده نمی‌فروختم.

دماوند رویش را برمی‌گرداند. می‌دانم که برایش سنگین است؛ اما تا او باشد پایش را از گلیمش درازتر نکند. کمی برایش ناراحت شدم؛ اما او حق نداشت به سام من توهین کند. صدایی ناجوانمردانه از درونم بلند شد:«پس تو چه‌طور به پدر اون توهین می‌کنی؟»

خودم را توجیه کردم که البرز حقش است که به او توهین شود. خودم هم می‌دانستم دلیل منطقی از نظر دماوند نیست؛ اما به هرحال من این‌گونه به خودم حق اهانت داده بودم.

هر مرد دیگری بود، تلافی می کرد. او چرا نزد؟ او چرا وقتی به پدرش توهین می‌کردم فقط سرخ و سرخ‌تر می‌شد و من را نمی‌زد؟ خیلی دلم می‌خواست لب‌هایم را از هم فاصله دهم و بگویم معذرت می‌خواهم؛ اما نمی‌توانستم. نمی‌توانستم یا نمی‌خواستم؟

به جایش با همان صدای مرتعش ناشی از حرص می‌گویم:

- دهن بی‌چاک و بستت رو هر جایی باز نکن.

برمی‌گردد و به چشم‌هایم نگاه می‌کند. نمی‌دانم اسم نگاهش را چه بگذارم؛ اما هرچه بود، چنان شرمگینم کرد که نتوانستم حتی یک ثانیه هم در نگاهش خیره شوم. آن‌قدر پشیمان شده بودم که دلم می‌خواست زمین دهان باز کند و من را ببلعد. به معنای واقعی کلمه، خوار و خفیف شده بودم.

سکوت طولانی بینمان ایجاد می‌شود. هیچ‌کداممان قصد شکستن این سکوت را نداریم، نه من و نه دماوند. من پیاده هم نمی‌شوم؛ شاید منتظرم تا بحث جدیدی استارت بخورد تا جدل قبلی از یاد برود؛ ولی مگر می‌شد فراموش کرد؟ این بار دومی بود که به او سیلی می‌زدم.

romangram.com | @romangram_com