#من_به_برلین_نمیروم_پارت_128
- از کار اخراجم کردن، بهتره از اون هتل بری.
با تمسخر ادامه میدهم:
- البته اگه بهخاطر من اونجا موندی!
از گوشهی چشم میبینم که موهایش را کلافه جابهجا میکند:
- اتاق رو بهمدت یه سال کرایه کردم.
پوزخندم بلندتر از همیشه است:
- اونا هم بهت دادنش. باشه، باور کردم؛ آقای موحد دوست اون پدر حرومخورته.
چشمهایش را میبینم که کمی گشاد شدهاند. چشمهایم را کامل باز میکنم و روبرویش میگویم:
- این رو گفتم که فکر نکنی خر گیر آوردی! اینقدر هم پیازداغ عاشقانهات رو زیاد نکن، میبینی میسوزه تلخ میشه نمیتونی درستش کنی.
میخواهم پیاده شوم که بازویم در چنگالش اسیر میشود. من را به سمت خودش برمیگرداند و میگوید:
- من نخواستم فریبت بدم. تا همین دوماه پیش نمیدونستم بابام و موحد همدیگه رو میشناسن.
میدانم، مهرانا به من گفته بود. بازویم را با حرص از دستش بیرون میکشم و میغرم:
- به جهنم. فکر کردی برام مهمه؟ راستی، مهرانا میگفت یکی پولاشون رو بالا کشیده، تحقیق کن ببینم شاید بابات بوده و نمیدونی! اصلا چرا راه دور؟ خودت...مطمئنی تو نبودی؟
romangram.com | @romangram_com