#من_به_برلین_نمیروم_پارت_127
- خوبم.
-مشکلی برات پیش اومده؟
سرم را به پشتی صندلی تکیه میدهم. کاش دماوند ساکت شود. اصلا کجا دارد میرود؟ چرا پیاده نمیشوم؟ کوتاه میگویم:
- نه.
مُصِر میگوید:
- نه تو یه چیزیت هست. چرا گریه کردی؟
با همان چشمهای بسته جوابش را به سردی میدهم:
- آدم مرده وکیل وصی نمیخواد.
- ولی تو زندهای!
دلم میخواهد بگویم مردهی متحرک هم مرده محسوب میشود؛ اما پوزخند میزنم:
- زنده و مردهی من برای تو فرقی نداره .من وکیل وصی نمیخوام، من مفتش نمیخوام؛ اُکی؟
ماشین متوقف شده است. صدای دماوند گرفتهتر از همیشه به گوشم میرسد:
- نمیدونستم نگرانیهام نشونهی مفتشبودنمه.
دلم میسوزد؛ برای خودم و برای پسر البرز. دلم میسوزد از اینکه چرا چرخ گردون روزگار، دماوند را روبروی من قرار داد. از خود خدا میپرسم:«مصلحتش چیست؟»
romangram.com | @romangram_com