#من_به_برلین_نمیروم_پارت_134
- آره بده بچهام رو مهلقا تا شیرش رو بدم، بعد.
مهلقا با حرص و کینهتوزانه نگاهم میکند. پوزخندی میزنم و رو به اشرف میپرسم:
- مهلقاجان قصد ازدواج ندارن؟ ماشالله پیاچدی هم میخواست بگیره تا حالا گرفته بود.
حس میکنم که شانههای کناریام میلرزند. سمیه میخندد. اشرف میخواهد چیزی بگوید که مهلقا با حرصی که صدایش را زیر کرده است میگوید:
- بهتر از اینه که دیپلمه باشم.
لعنت به این دیپلم من! زینب نگران نگاهم میکند، میترسد ناراحت شوم؛ اما من پوستکلفتتر از این حرفها هستم:
- مهم اینه آدم بره سرکار. الآن فوقلیسانسههاش دارن تو خونه پشه میکشن چه برسه به لیسانسههاش. من با همین دیپلم، هم شوهر کردم هم سرکار رفتم.
اشرف با غرور میگوید:
- مهلقا هم خواستگارهای زیادی داره، منتها فعلا درسش مهمتره.
- بله اشرفجون، درس که خیلی مهمه؛ ولی من نگرانم گذر زمان گرد پیری بنشونه روی چهرهی جوون مهلقا اونوقت خواستگارهاشون کم شه. بهتره فرصت رو از دست نده.
مهلقا با نیشخند و صرفا جهت سوزاندن من میگوید:
- آویزون یه پسر شدن که کار سختی نیست. طرف معلوم نیس بابا و مامانش کیَن، خودش از سر کدوم سفره بلند شده، پسر رو هم تور میکنه..اینا که کار سختی نیس الیجان. من صبر میکنم بیان خواستگاریم، خوشم نمیاد خودم رو به کسی بندازم واسه اینکه بهم نگن ترشیده!
سراپا آتش میشوم. دندان قروچه میکنم و میخواهم جوابش را طوری بدهم که کمر راست نکند که مادر دست روی رانم میگذارد و این به معنای"کافیه" است و خودش بحث را عوض میکند:
romangram.com | @romangram_com