#من_به_برلین_نمیروم_پارت_125
سرخی چشمانم برایش مهم است یا تظاهر میکند؟ از او میترسم، از خودم میترسم. میترسم شبیه سام که فریب البرز را خورد، من هم فریب همین کفتارزاده را بخورم. چرا این بشر کمی شبیه مادرش نشد؟ چرا از همان اول هم مانند پدرش آخر دورویی بود؟ باورش سخت است؛ چون دماوند خود خود دورویی بود؛ فرق نمیکند هفتسال پیش باشد یا الآن.
- الیسیما...
- مزاحم شدن خانم؟
به پلیس روبرویم نگاه میکنم. چیزی نمیگویم؛ اما او کنکاشگرانه نگاهش را از من به دماوند و از دماوند به من سوق میدهد.
دماوند عصبی میگوید:
- مزاحمت چیه آقای محترم؟
افسر درجهدار رو به دماوند میگوید:
- شما ساکت باشید لطفا.
و رو به من ادامه میدهد:
- با شمام خانم محترم...مزاحمتون شدن؟
به سمت دماوند برمیگردم. با نگاهش التماس میکند برایش دردسر درست نکنم. به این فکر میکنم که اخیراً واقعا مزاحم زندگیام نشده است؟ قلبم رضا به مزاحم تلقیکردنش رضا نمیدهد؛ مزاحم که از تو دفاع نمیکند، مزاحم که ادعای عاشقی نمیکند، مزاحم که نگران سرخی چشم نمیشود.
چشمهایم را روی هم میفشارم. خوب است اعصابخردی امروزم را بر سر دماوند یا مایازون مرکل خالی کنم؟ نه، حقش نیست. نگاهم را به سمت چشمان افسر میکشانم.
دماوند با کلافگی و التماس اندرون صدایش میگوید:
- الیسیما...تو رو خدا شر درست نکن!
romangram.com | @romangram_com