#من_به_برلین_نمیروم_پارت_124


میلاد می‌رود و مهرانا به دنبالش. به در و دیوار آبدارخانه خیره می‌شوم و بغض می‌کنم. لعنت به این زندگی نکبتی من! هر دم از این باغ بری می‌رسد و هر بر، صدبار همه‌ی وجودم را می‌لرزاند. بیکاری بد دردی است؛ مخصوصا اینکه مدت‌ها برای به‌دست‌آوردن شغل، به این در و آن در بزنی، مدت‌ها شب و روز بیدار بمانی و رو به آینه تمرین کنی که چه‌طور لبخند زیبا بزنی و بارها جمله‌ها را به زبان انگلیسی بگویی. کنارآمدن من با این شغل، سخت بود؛ به خدا قسم که سخت بود؛ اما من با چنگ و دندان این شغل را حفظ کردم. بارها در برابرم یا پشت سرم، حرف‌های بیخود و شایعه شنیدم و دم نزدم. بارها همین میلاد روی اعصابم یورتمه رفت و من دم نزدم. بارها علی‌اکبر مشکوک شد و من به پای مادر افتادم تا کمکم دهد تا این شغل لعنتی را حفظ کنم. چه روزها که جای مهرانا و خدیجه شیفت ایستادم و توسط مادر و حاجی و همه بازخواست شدم. چه بگویم از دردها و سختی‌هایم؟ اصلا همان شبی که من و دماوند از دست علی‌اکبر فرار کردیم؛ فردا صبح که بازگشتم، به همه جواب پس دادم. قسم خوردم که خانه‌ی دوستم مانده‌ام و بماند که علی‌اکبر گفت کدام دوست و این‌ها...سخت بود در چشم‌هایش خیره شوم و دروغ بگویم. من دروغ را دوست نداشتم. اصلا یک دروغ ابلهانه‌ی بچگانه بود که همه‌ی زندگی‌ام را تباه کرد.

کیفم را چنگ می‌زنم، اشک‌هایم را پاک می‌کنم. می‌دانم که جای من دیگر در این هتل نیست. به در و دیوار و مبل‌ها و دسک و پرچم کشورهای طرف قرارداد به‌علاوه پرچم سه‌رنگ خودمان، به همه‌چیز نگاه می‌کنم. مهرانا نیست، وگرنه از او هم تشکر می‌کردم که مراعاتم را کرد و مثل یک دوست خوب پا به پایم زحمت کشید. فقط کاش می‌توانستم سوار آسانسور بشوم و بروم اتاق 304 را پلمپ کنم؛ اتاق یک پسر مهربان عوضی.

اصلا همین هتل بود که من را با دماوند روبرو کرد؛ دماوندی که در طی این پنج‌ماه بارها و بارها هوایم را داشت، مهربانی کرد، حرف‌ها و توهین‌هایم را شنید و دم نزد، لجبازی‌هایم را تحمل کرد، تنها کسی که برایم شبیه سام شد. اصلا شاید دماوند به سمتم برگشت که من دلم برای سام تنگ نشود. نکند دماوند پسر سام است؟ مهر قهوه‌ای نگاهش، التماس‌هایش برای باور عشقش، "الیسیما"صداکردن‌هایش، هر روز خیره‌شدن‌هایش به من، اخم‌هایم و لبخندهایش.

جسمم را می‌برم، روحم می‌ماند. می‌دانم او هم کم‌کم می‌آید.

به پنج‌ستاره‌ی هتل که بر فراز اسم هتل، قرار گرفته‌اند نگاه می‌کنم. به نظرم امروز که مهرانا خیلی از کارمندها را جواب کرد، باید دوستاره از پنج‌ستاره‌اش کم کرد؛ دیگر به نظرم پنج‌ستاره حقش نیست. چه‌قدر سختم بود وقتی مهرانا کلید کمد رختکنم را از من گرفت و خیره به جایی غیر از چشم‌هایم گفت:« روم به دیوار، شرمنده‌ات، فردا بیا برای تسویه حساب.»

الآن من شغل از کجا پیدا کنم؟ من چه‌طور از دست علی‌اکبر فرار کنم؟

- الیسیما...هی...الیسیما؟

به سمت صدا برمی‌گردم. دماوند پشت ۲۰۶ آلبالویی‌رنگ سال نودش است. درک نمی‌کنم او با دومتر قد چه‌طور در این سوسک جا شده است. نگاهم پی گردنبند استیلش می‌رود. چرا این را از گردنش در نمی‌آورد؟

-گردنبند استیلت عین قلاده می‌مونه، تو رو شبیه صاحب قلاده می‌کنه.

ابروهایش بالا می‌پرند و با تعجب می‌گوید:

- جان؟!

به این فکر می‌کنم اگر این را به علی‌اکبر می‌گفتم...بهتر است اصلا به بعدش فکر نکنم. دوباره سرم را می‌چرخانم و به راهم ادامه می‌دهم. دماوند و صدایش پا به پای من می‌آیند:

- کجا میری این وقت صبح؟ ساعت دهه هنوز. چشات چرا سرخه؟ وای الیسیما دارم با تو حرف می‌زنما!


romangram.com | @romangram_com