#من_به_برلین_نمیروم_پارت_123

مهرانا با لحن میانجی‌گرانه‌ای می‌گوید:

- هیچی دادا...

میان کلامش می‌پرم. خدا را چه دیدی، شاید این میلاد باعث شد من اخراج نشوم. برای اخراج‌نشدن به هر ریسمانی چنگ می‌زدم، حتی اگر آن ریسمان، میلاد نکبت باشد:

- بودجه نیست اَد باید من اخراج شم.

میلاد با سگرمه‌های در هم فرورفته رو به مهرانا می‌غرد:

- می‌خواین الیسیما رو اخراج کنین؟ چه‌طور اون خدیجه‌جون شما بمونه ایشون بره؟

وقت و حوصله برای بازخواست‌کردنش نیست که من را "الیسیما صدا نزن". مهرانا می‌گوید:

- میلاد بیا بریم تو اتاق باهات حرف می‌زنم.

فریاد میلاد که بلند می‌شود، شانه‌هایم می‌پرند:

- فکر کردی خرم نمی‌فهم؟ این‌طوری می‌خواین فکرش رو از سرم بندازین؟ این‌طوری؟ لعنتی با بدبخت‌کردن یکی دیگه؟ به خاک مامان قسم، اخراجش کنید، منم میرم. برمی‌گردم همون مرگستونی که ازش اومدم.

می‌خواهد برود که مهرانا آویزان بازویش می‌شود:

- میلاد قسم نخور احمق! به‌خدا که اینی که تو فکر می‌کنی نیست، اون شریک نکبت بابا توزرد از آب دراومده. تو که می‌دونی چرا این وسط شر درست می‌کنی؟

میلاد با خشم بازویش را از چنگ مهرانا خارج می‌کند و در صورتش داد می‌زند:

- من خر نیستم مهرانا! اون خدیجه‌ی احمق بی‌خاصیت رو اخراج کن اگه راست میگی، نه الیسیما رو.

romangram.com | @romangram_com