#من_به_برلین_نمیروم_پارت_122


شانه‌هایش را می‌گیرم و بعد صورتش را. سوی نگاهش را به سمت خودم متمایل می‌کنم و می‌گویم:

- خدا جای حق نشسته مهرانا، کفر نگو.

- این‌جا چه خبره؟

صدا، صدای میلاد است. بعد از یک ماه همکارشدن با آن نگاه هیزش، با آن صدای نکره‌اش که هر روز مخم را به کار می‌گیرد، عطر خنکش، مگر می‌توانم نشناسمش؟

به سمتش برمی‌گردم که با دیدن چشم‌های خیسم، ابروهایش بالا می‌پرد و بلند می‌گوید:

- چی شده؟

مهرانا سریع اشک‌هایش را پاک می کند. صدایش را کمی صاف می‌کند و می‌گوید:

- هیچی میلاد، بزرگش نکن.

دلم می‌خواست بلند شوم و در صورت مهرانا جیغ بکشم:«بیکاری من هیچی نیست؟ بدبختی من هیچی نیست؟ بله دیگر، هر چه شود تو و پدرت که مانند ما بدبخت نمی‌شوید. ته تهش از یک عمارت هزارمتری به یک عمارت نهصد و پنجاه‌متری منتقل شوید. آخر آخر بدبختیتان این است که از شمال تهران یک مایل به سمت جنوب متمایل شوید. تنها یک مایل! مثل من بدبخت نیستید که اگر این کار با این حقوقش را از دست دهم، باید تا آخر عمر کنار علی‌اکبر و بدخُلقی‌هایش مثل شمع ذوب شوم. مثل من نیستید؛ چون الیسیما سپهری بخت‌برگشته نیستید!»

طاقت نمی‌آورم و می‌گویم:

- آره دیگه، بیکاری من و امثال من واسه شماها هیچه!

مهرانا لب می‌گزد و میلاد رگ گردنش متورم می‌شود. مهرانا اشاره می‌کند حرف نزنم و میلاد با حرص و صورت برافروخته می‌گوید:

- با شماهام...میگم چی شده؟


romangram.com | @romangram_com