#من_به_برلین_نمیروم_پارت_121
«حال»
- مهرانا نگو..الآن نه...تو رو خدا...وای خدای من...نه مهرانا! مهرانا من نه..نه نـه!
مهرانا با ناراحتی و کلافگی و خسته از حجم آن همه بحث با کارمندها میگوید:
- به خدا دست منم نیست، دست بابامم نیست. مگه نمیبینی از صبح تا حالا دارم چند نفر رو رد میکنم؟
میزند زیر گریه و با بغض و چشمهای اشکآلود میگوید:
- به خدا بریدم از بس درامِ اجتماعی گوش دادم؛ ولی بولله ما هم عین شما. اینجا هتله، سازمان حمایت از مستضعفین که نیس. به ارواح خاک مامانم قسم که چکهای بابام برگشت خورده...قسط و بدبختی هوارهوار روی هم.
بغض دارد خفهام میکند؛ ولی نمیتوانم ساکت بنشینم. من این کار را، این شغل لعنتی را میخواهم. هنوز سهمیلیون هم جمع نکردهام. آخر با این پول، نمیتوانم تا یک هفته هم دوام بیاورم، آنوقت چهطور میخواهم برای یک عمر علیاکبر را بگذارم و بروم؟
- مهرانا من این کار رو میخوام، محتاجشم؛ میفهمی؟ میفهمی از دستش بدم چهقدر بدبخت میشم؟
مهرانا کلافه و با جیغ خفه میگوید:
- بابام پول نداره بهتون حقوق بده؛ میفهمی؟
صورتم از جیغی که بر سرم کشیده است، در هم میرود. بغضم تشدید میشود. میبینم که چشمهای قشنگش باز تار میشوند و شانههایم را میگیرد و صورت خیسم را تندتند و بیملاحظه میبوسد:
- تو رو خدا ببخش، جون مامانت ببخش! از صبح دارم گریه و آه و ناله میشنوم، طاقت منم حدی داره. گریه نکن فدات شم، من معذرت میخوام. خدا باعث و بانی این بدبختیمون رو به زمین گرم بزنه.
اشکهایم را از روی صورتم پاک میکند؛ اما دستهای من برای پاککردن اشکهای او نمیشود.
- به قرآن قسم آخرش من و بابا تقاص این همه اشک و آه رو پس میدیم. من میدونم، به جای اون عوضی لاشخور حرومزاده ما تقاص میدیم. میدونم، میدونم!
romangram.com | @romangram_com