#من_به_برلین_نمیروم_پارت_120
اخمهایش در هم فرو رفتند و گفت:
- ولی..تو.زنِ..منی!
اشکهایم تصویر علیاکبر را محو کردند:
- زنتم که باشم....باید ازم سوءاستفاده کنی؟
من را به آغوش کشاند و در گوشم پچپچ کرد:
- این...اسمش..سوءاستفاده...نیس.
و بعد کش موهایم را باز کرد. دستش که به سمت لباسم رفت، با هراس گفتم:
- بهخدا خودم رو میکشم علیاکبر! دست بهم بزنی، خودم رو میکشم، به سام قسم که میکشم.
البته فرقی هم نداشت؛ من خودم را نمیکشتم، یا علی اکبر میکشت یا از خانهشان بیرونم میکرد و از قحطی و بدبختی میمردم. در هر صورت من میمردم؛ ولی میدانستم اگر رابطه سر بگیرد و علیاکبر بفهمد، من را باید سنگسار کرد.
آن شب، من تا توانستم التماسش کردم. گریه کردم، جیغ کشیدم ،مشت زدم؛ اما او مست بود، نمیفهمید. قدرت مشتهای من کجا و قدرت مشـ ـروب کجا؟ سازندهی مشروبات الکلی میفهمید که این خانهخرابکن چه زندگانیها که خراب نمیکند؟ میفهمید این لعنتی آرامکننده نیست، مسکن نیست، یک ژلفون تاریخ مصرف گذشته است؟ یک مسکن که نابود میکند؛ شخص را، بدن را، قلب را، روح را، خانواده را، همهچیز را. مشـ ـروب و شــ ـراب و این امثالش، بمب اتمند؛ کشتار همگانی به راه میاندازند. بمب اتم در ثانیه نابود میکند و مشـ ـروب به مرور. آنقدر آرام و بی سر و صدا که وقتی به خودت میآیی که معتادش شدهای؛ زندگیات را حرام کردهای، زن و بچه و عشق و آمال و آرزوهایت را پای هیچ و پوچ فروختهای.
مجبور شدم کاری کنم که نتواند کاری با جسمم کند. سر خودم را به شیشهی اتاق زدم و فقط یاد دارم علیاکبر هراسان اسمم را صدا میزد و بالای سرم گریه میکرد. صدایش و قطرههای اشکش را روی گونهام حس می کردم؛ اما صورتش را نمیدیدم. چشمهایم به روی هم افتادند و فهمیدم علیاکبر مست نمیتواند خودش را نجات دهد، چه رسد به من! اصلا یک بچهی نوزدهساله چه میتوانست بکند؟
پس تنها امیدم اتمام مهمانی شد که حاجی و همسرش دعوت بودند.
***
romangram.com | @romangram_com