#من_به_برلین_نمیروم_پارت_119

گونه‌ام که بوسیده شد، تمام قوایم را جمع کردم و به عقب هولش دادم:

- ببین کیا...تو حالت خوب نیس...مستی..می‌فهمی؟ مست! نزدیک من نشو.

باز هم همان صدای کشدار و لحنی که متعلق به علی‌اکبر نبود:

- اوه الی...تو هنوزم به من...میگی..کیا؟ این... مسخره‌بازی..هــا..رو..تَــ...مو..مشــ...کُن. اوممم..

- باشه، تمومش می‌کنم...تو فقط..برو عقب..برو کیــ...علی‌اکبر.نیا جلو..نیا..جون مادرت نیا.

به من چسبید؛ اما التماس‌های من تمام نشدند:

- علی‌اکبر...جون..هر کی...دوست داری ولم ..کن! تو..مستی..حالت خوب نیس..!

لب‌هایم به هم دوخته شدند. دست‌هایم که علی اکبر را پس می‌زدند، روی شانه‌اش متوقف شدند. مات ماندم. حس کردم قلبم کار نمی‌کند. بوم بوم‌هایش را نمی‌شنیدم، فقط سام جلوی چشم‌هایم بود و آن شب که من بوسیدمش و او پُرمهر، کمرم را زیر بار اوق‌زدن‌هایش شکاند. ترس نداشتم، عشق نداشتم، بی‌حس مانند یک عروسک خیمه‌شب‌بازی در دست علی‌اکبر بودم. تنها چیزی که این بی‌حسی‌ام را به زهر تبدیل می‌کرد، فکر گندی بود که رهایم نمی‌کرد"اگر علی‌اکبر بفهمد تو دختر نیستی، او هم مثل سام اوق می‌زند!"

گریه‌ام گرفت. اشک‌هایم روی گونه‌ی خودم و علی‌اکبر می‌ریخت. او بی‌توجه به من، پی خوشی خودش، من را به دست نابودی می‌سپارید. خیلی دلم می‌خواست لب‌هایم را از هم فاصله دهم و بگویم:«علی‌اکبر، من دختر نیستم!»

بگویم و خودم را از شر این افکار و موج‌های منفی رها کنم؛ اما حرف‌ها پشت لب‌هایم می‌ماند. نمی توانستم، نمی‌توانستم بگویم و محبت علی‌اکبر را از دست دهم. من یک منفعت‌طلب بدون منفعت بودم؛ از هیچ‌چیز نمی‌توانستم سود ببرم، یا قدر منفعت را نمی‌دانم یا وقتی می‌دانم، منفعت ضرر می‌شود. طلا را به دست من بدهند، به خدا قسم که مس می‌شود!

علی‌اکبر از من جدا شد و کشدار و با بی‌حالی زمزمه کرد:

- اوم.تو..سیما...با..من...تحمـ...ل..ند..ارم..

جیغ کشیدم بلکه مستی از سرش بپرد:

- تحمل چی رو نداری؟ تو رو خدا بس کن علی‌اکبر. خواهش می‌کنم، بس کن!

romangram.com | @romangram_com