#من_به_برلین_نمیروم_پارت_118


بلند جیغ کشیدم و سعی کردم دست را از دور گردنم بردارم. ترسیده بودم، نکند دزد باشد؟ دست دور دهانم قرار گرفت و صدا همراه نفس‌های کشدار گرمی در گوشم طنین انداخت:

- چته دختر؟ علی‌اکبرم.

نفس‌هایم منقطع از دهانم خارج شد و کوبش قلبم آرام گرفت. نفسی عمیق کشیدم و با صدایی که هنوز کمی می‌لرزید، گفتم:

- تویی؟ بمیری، این چه وضعِ اومدنه؟

در حصار آغوشش به سمتش برگشتم و به برق چشم‌های مشکی‌اش در روشنایی کمِ اتاق خیره شدم و گفتم:

- اوه، مگه تو نرفته بودی تولد دوستت، مهرداد؟

صدای خنده‌اش بلند شد و گفت:

- چــرا..رفـ...تــ...مـ...وَ..لی برگشــ...تم پیشِـ...تو!

چشم‌هایم گشاد شدند. لبخند روی لب‌هایم ماسید و با موجی از شک پرسیدم:

- تو...حالت خوبه کیا؟

نزدیک‌شدن صورتش و مماس‌شدن گونه‌اش با گونه‌ام، به من فهماند که حالش خوب نیست و رفتارهایش بدجور عجیب و غریب است. بوی الکل تیز که در مشامم پیچید، فهمیدم که این علی‌اکبر نیست؛ بلکه یک مست دیوانه است!

دست‌هایش مانند پیچک، به دور کمرم پیچید و به میزی که روی آن آینه قرار داشت، فشرده شدم. سیستم اعصاب و روانم، زنگ اخطار زدند:

- هی هی...داری چیکار می‌کنی؟


romangram.com | @romangram_com