#من_به_برلین_نمیروم_پارت_117

روی نیمکت می‌نشینم. خدا می‌داند با چه خفت و خواری از هتل خارج شدم. نگاه خانم‌هایی که مشغول تمیزکردن راهرویی بودند که اتاق دماوند در آن بود. چرخیدن نگاهشان روی لباسی که متعلق به خودم نبود؛ احتمالا از برای روژین عزیز بود. لباس خودم پاره و خونی بود، وگرنه به چنین خفتی که مجبور شوم لباس دیگری را تن بزنم، هرگز، هرگز تن نمی‌دادم. شال چروکیده و موهای پریشان و صورت رنگ‌پریده‌ام، چه ماجرای اکشنی را در ذهنشان رقم زد؟ باز هم فردا می‌شوم سوژه‌ی حرف‌هایشان؟ باز هم می‌شوم یک هـ ـر*زه که برای مسافر خوش بر و روی هتل تور پهن کرده است؟ امروز که اساساً مهر تائید به حرف‌ها و شَکیاتِشان زدم. چرا باید منِ رسپشن در روز جمعه-که تعطیلی‌ام است-با چهره‌ی رنگ‌پریده و خسته از اتاق مایازون مرکل بیرون بزنم؟

دماوندی که شده بود مایازون مرکل مقیم آلمان، بیست و پنج‌ساله، تحصیلات در دانشگاه نسبتا معتبر در برلین، نام پدر آلفرد مرکل و نام مادر هانا لیونا. من نمی‌دانم دماوند حاتمی و البرز حاتمی چه شدند؟ آه! چه راحت اسمشان را عوض کردند. البرز لعنتی معلوم نیست مال چند بدبخت دیگر را بالا کشیده است! دماوند حرام‌خورِ...

راستی، چه راحت در چشمان دماوند نگاه کردم و دروغ گفتم. چه راحت گفتم که محبت‌هایش قلبم را نمی‌لرزاند، چه راحت گفتم که وقتی نگرانم می‌شود در دلم قند آب نمی‌شود، چه راحت دروغ گفتم که اگر تا ابد بنشیند و شعر عاشقانه تحویلم دهد، خر نمی‌شوم. من چه‌قدر به او دروغ گفتم و خودم نمی‌دانم. چه راحت دروغ گفتم و چه سخت باور کردم که این‌ها دروغ هستند.

کاش برمی‌گشتم و می‌گفتم:«کاش پسر البرز نبودی، کاش پشیمان بودی از اینکه با او به برلین رفتی، کاش کمی به تو اعتماد داشتم، کاش باورت می‌کردم هم خودت را و هم دوست‌داشتنت را...»

چشم‌هایم را می‌بندم و باز می‌کنم؛ قطره بارانی روی پلک چپم می‌چکد.

چه می‌شد کمی علی‌اکبر من را دوست داشت؟ چه می‌شد هرگز راز من را نمی‌فهمید و سالیان سال به خوبی کنار هم زندگی می‌کردیم؟ مثل قبلترها، چه می‌شد؟ من که می‌دانستم او ذاتا انسان خوبی است و از وقتی به حوزه رفته است ،بهتر شده است؛ اما چرا دست برنمی‌دارد؟ چرا این کینه را این‌قدر کش می‌دهد؟ چرا تمامش نمی‌کند؟ چرا آن‌قدر من را عقده‌ای کرده است که یک محبت کوچک دماوند، قلبم را می‌لرزاند؟

آهم قطعه‌قطعه از گلویم خارج می‌شود. بغض می‌کنم؛ اما گریه نمی‌کنم. خودم را در آغوش می‌گیرم و به این فکر می‌کنم آخر این ماجرا، این تراژدی، این درامِ سیاه، چه می‌شود؟ من و دماوند یا مایازون و علی‌اکبر و آن خانم چشم‌آبی مخوف چه می‌کنیم؟ سمیه چه می‌شود؟ البرز، معصومه، مسلم، حاجی و مادر؟ و حتی مهرانا. آیا این سیاه‌لشکرها هم قاطی درام خسته‌کننده و تکراری من و علی‌اکبر می‌شوند؟

سرم را به نیمکت تکیه می‌دهم. ذهنم پرت به گذشته پرت‌ می‌شود؛ به گذشته‌ی خاکستری‌ام. نمی‌دانم آشنایی‌ام با علی‌اکبر یک پوئن مثبت به حساب می‌آید یا منفی؟

***

«گذشته»

خانه تاریک بود، کسی نبود. مادر فولادزره و حاجی و سمیه و معصومه به مهمانی رفته بودند. مثل این که عمه‌ی علی‌اکبر به یک دورهمی دعوتشان کرده بود. مادر فولادزره به من هم تعارف کرد؛ اما فهمیدم که روی هواست. این‌طور که از معصومه شنیده بودم، قرار بود علی‌اکبر با دختر همین عمه خاتون، مهناز، ازدواج کند. عکس مهناز را دیدم. یک دختر کوتاه‌قد، با چشم‌های ریز میشی‌رنگ. عکس را برداشتم و به سمت آینه‌ی اتاق علی‌اکبر رفتم. روبروی آن ایستادم. عکس را کنار صورتم گرفتم. عکس او زیاد باکیفیت نبود؛ اما قابل قیاس بود. چشم‌های ریز میشی‌رنگ او جذاب‌تر بود یا چشم‌های ساده‌ی قهوه‌ای من؟ دماغ استخوانی او بهتر بود یا دماغ من با قوز محوش؟ یعنی منظور علی‌اکبر از عاشق‌شدن، به این دختر بود؟ یعنی او عاشق مهناز بود؟ عکس را برداشتم و از وسط پاره‌اش کردم و رو به عکس نصفه‌اش که دقیقا از دماغ مهناز گذر کرده بود، گفتم:

- یعنی تو از من خوشگلتری؟

دستی از عالم غیب دور شانه‌ام حلقه شد و صدایی در گوشم پچ‌پچ‌وارانه پیچید:

- سگ درصد.

romangram.com | @romangram_com