#من_به_برلین_نمیروم_پارت_116


دستش را پس می‌زنم و با حرص می‌گویم:

- دست به من نزن. لباس‌هام کو؟

چشم‌هایش کمی گشاد می‌شوند:

- می‌خوای بری؟

کلافه نگاهش می‌کنم و می‌گویم:

- نه. برو یه قلیون و دو استکان کمرباریک چایی بیار دور هم بزنیم شاد شیم. برو بابا دلت خوشه! همین که الآن نمی‌پرم بهت، بسه.

پوزخند غلیظی می‌زند و با حرص اندرون صدایش می‌گوید:

- هه، اینم شد دست مُزد ما. لعنت به من که آوردمت این‌جا، همچین هم طلبکاری. خوب بود ولت می‌کردم توی خیابون؟ کاش ولت می‌کردم همین‌جوری ازت خون بره تا بمیـ...

و دیگر ادامه نمی‌دهد. کلافه موهای قهوه‌ای خوش‌حالتش را پریشانتر می‌کند و به من شرمنده و خسته نگاه می‌کند. فهمید بدم می‌آید منت بگذارد؟

- کاش ولم می‌کردی...ولم می‌کردی بمیرم. تو هم عین بقیه، بدون منت قدم از قدم برنمی‌داری. تو هم یه نقشه توی سرته..ولی این رو بدون پسر البرز، من الیسیمام. بابات خوب من رو می‌شناسه؛ من رو نمیشه با یه عاشقتم خر کرد. نمی‌دونم دیگه چی از جون من می‌خواین ولی...تا ابد روزگار هم این‌جا بمونی ور دل من شعر عاشقونه بخونی، من خر نمیشم.

و بعد لباس‌هایم را که روی کاناپه چشمک می‌زدند، برمی‌دارم و با خشم می‌پوشم. لعنتی‌ها چرا پاره‌اند؟

خسته می‌نالد:

- کدوم نقشه؟ هـا؟ از چی حرف می‌زنی الیسیما؟ برای چی خرت کنم آخه؟ مگه می‌خوام چی رو ازت بگیرم؟ بگو دیگه، مال و منالی داری؟ هفت هشت تا شرکت داری؟ سه چهار تا کارخونه؟فکر کردی من محتاج پولم؟ اصلا اینا هیچی، فکر کردی اومدم انتقام بگیرم؟ آخه انتقام چی رو دقیقا؟ اینکه قبلا باهام لج بودی؟ انتقام کاری که نکردی؟ بگو چرا این‌طوری با من تا می‌کنی آخه؟


romangram.com | @romangram_com