#من_به_برلین_نمیروم_پارت_115

- چرا فکر می‌کنی باید ترسی داشته باشم؟ کاری نکردم که بخوام از تاوانش بترسم.

چشم‌هایم را به نگاه گرم قهوه‌ایش می‌دوزم. محبت نگاهش وقتی به من زل می‌زند، من را به یاد خاکستری‌های سام می‌اندازد. نمی دانم چرا؟ اصلا دلم نمی‌خواهد کسی را با سام عزیزم، برابر بدانم؛ اما دست خودم نیست. وقتی پُرمهر نگاهم می‌کند، به یاد سام می‌افتم و وقتی حرصش می‌دهم و اخم می‌کند، ذهنم سمت پدر عوضی کفتارصفتش می‌رود.

به خودم که می‌آیم، می‌بینم عمیق نگاهم می‌کند. نگاهم را از چشم‌هایش می‌گیرم و می‌گویم:

- هه! از خدا هم نمی‌ترسی؟ تو یه روزی تاوان تموم اشکای مادرت رو پس میدی!

اخم‌هایش در هم می‌رود و با جدیت تمام می‌گوید:

- این بحث رو ادامه نده.

خیلی دلم می‌خواهد برخلاف خواسته‌اش، همه‌چیز را بلند بلند در صورتش فریاد بکشم و سختی‌های مادر بدبختش را به رخش بکشم و به او بفهمانم ارزش اشک‌های سمیه را ندارد؛ اما نمی‌گویم، لب فرو می‌بندم. خوشم نمی‌آید با او حرف بزنم:

- ساعت چنده؟

با همان اخم‌های در هم فرورفته، خیره به پنجره‌ی اتاق می‌گوید:

- نُه.

هراسان از جا بلند می‌شوم و می‌گویم:

- وای خدایا!

از صدای ناله‌وارانه‌ام از فکر خارج می‌شود و وقتی می‌بیند دستم روی پهلویم قرار دارد، بلند می‌شود و به سمتم می‌آید:

- از دست تو الیسیما..چرا این‌طوری از جات بلند میشی؟ زخمت باید جوش بخوره.

romangram.com | @romangram_com