#من_به_برلین_نمیروم_پارت_114
آهی میکشم و بیحواس میگویم:
- از بس فکرم درگیره...
سریع به خودم میآیم و با جدیت میگویم:
- خب، بقیهاش؟
روی گلیم فرش کوچک روی پارکتها مینشیند و ادامه میدهد:
- هیچی دیگه، من هم با بدبختی از علیاکبر فرار کردم و آوردمت هتل. به هزار التماس، تونستم نگهبان رو راضی کنم. میخواست به پلیس گزارش بده...زخمت رو بخیه زدم و همین.
یک تای ابرویم را بالا میدهم و میپرسم:
- چرا من رو نبردی بیمارستان؟
به چشمهایم نگاه میکند و میگوید:
- چون اونوقت باید به زمین و زمان جواب پس میدادم که چه صنمی باهات دارم و کجا پیدات کردم و کی زخمیت کرده و فلان و بهمان! ضمناً زخمت خیلی هم عمیق نبود. حالت خوبه الآن؟احساس درد نمیکنی؟
بیتوجه به سوالش میپرسم:
- چرا ولم نکردی؟ میتونستی من رو بذاری همونجا، اصلا چرا خودت رو به علیاکبر نشون ندادی؟ تو که میگفتی هیچ ترسی نداری!
پوزخند میزند:
romangram.com | @romangram_com