#من_به_برلین_نمیروم_پارت_113

پرتوی خورشید که از بین پرده‌های مخملی بیرون زده است ،به من می فهماند که"الیسیما بدبخت شدی!" یعنی من شب قبل در خانه نبوده‌ام؟ این خراب‌شده کجاست؟ چرا کسی نمی‌آید؟خدای من، یعنی الآن دنبال من می‌گردند؟ نگرانم شده‌اند؟

دستم را به سختی، اهرم می‌کنم تا نیم‌خیز شوم که سوزشی در پهلویم، جیغم را در می‌آورد.

جیغم با دیدن قامت دماوند در پوشش لباس راحتی مصادف می‌شود. چشم‌هایش سرخ سرخ‌اند و این سرخی شاید ناشی از خستگی و بی‌خوابی باشد. به سمتم می‌آید و می‌گوید:

- بیدار شدی؟ تکون نخور، تکون نخور...زخمت رو دیشب رو هوا بخیه زدم، بهت فشار میادا..تکون نخور.

حس می‌کنم به جمله‌ی "تکون نخور" آلرژی گرفته‌ام. به سمتم می‌آید و پتوی رویم را کنار می‌زند. با دیدن بازوهای برهنه و تیشرت بالارفته‌ام، پتو را دوباره روی خودم می‌کشم. متعجب به من نگاه می‌کند و می‌گوید:

- چیه ؟چرا پتو رو می‌کشی رو خودت؟ می‌خوام زخمت رو ببینم.

بی‌توجه به حرفش، با توده‌ای از حرص و خشونت می‌پرسم:

- من رو آوردی کدوم جهنم‌دره‌ای؟

سعی می‌کند آرامشش را حفظ کند و با من با لطافت حرف بزند:

- این‌جا هتله، اتاق من.

آه، برای همین بود که احساس مبهمی به این مکان داشتم؛ هم می‌شناختم و هم نمی‌شناختم. یکدفعه با یادآوری روشنایی اتاق و نرفتن من به خانه و شب گذشته می‌پرسم:

- الآن ساعت چنده؟ من چرا این‌جام؟!

چشم‌هایش را می‌بندد و باز می‌کند. پوفی می‌کشد و با مهربانی به چشم‌هایم نگاه می‌کند و می‌گوید:

- دیشب از هوش رفتی؛ اون عوضیا بهت چاقو زده بودن، چه‌طور نفهمیدی؟

romangram.com | @romangram_com