#من_به_برلین_نمیروم_پارت_112
با دستهای لرزانم، کمربندم را میبندم. نمیدانم صدای آهنگ راک پخششده از ماشین چاشنی هیجان قضیه شده است یا کوبش قلب من؟ دست به دامان خدا میشوم؛ میدانم جز او کسی نیست که به دادم برسد، حتی دماوند هم وسیله است. آب دهانم را قورت میدهم و برمیگردم که باز ببینم پشت سرمان است یا نه، که دماوند بلند میگوید:
- برنگرد، میبینتت!
دستهای یخزدهام را روی گونهی ملتهبم میگذارم و میگویم:
- میخوام ببینم پشت سرمونه؟
به آینهی ماشین بار دگر نگاه میکند و میگوید:
- اگه پشت سرمون نبود، مرض دارم اینقدر تند برونم؟
و در ادامهی حرفش میگوید:
- محکم بشین.
و بعد فرمان را آنقدر اتفاقی میچرخاند که قانون اول فیزیک برایم اثبات میشود. محکم به شیشهی کنار دستم برخورد میکنم. بلند آخ میگویم و دستم را روی پهلو و بازوی دردناکم میگذارم که با حس خیسشدن دستم، آن را برمیدارم و جلوی چشمهایم میگیرم. فقط میتوانم به یاد بیاورم که این خون، ناشی از زخم چاقوی آن سارقان عوضی است.
پلکهایم سنگین میشوند و حالت تهوع و درد، تمام حواسم را درگیر میکند.
***
مغزم کشش وارسی این محیط را ندارد. اولینبار نیست که اینجا آمدهام؛ اما انگار اصلا نیامدهام. نمیدانم کجاست؛ بیمارستان که نیست مسلما. روشنی دیوار کرمرنگ در تضاد پردههای مخملی جگری، اولین چیزی است که به چشمانم میآید. گردنم میچرخد؛ به دنبال یک انسان. موهایم در گردنم پیچ خوردهاند و آزارم میدهند. پلکهایم را روی هم میفشارم و دوباره باز میکنم. بدنم کرخت شده است و حتی حال ندارم دستم را بلند کنم، چه برسد به خودم. آهی میکشم.
کمکم مغزم فعال میشود و نگران میشوم. دیشب، من، دماوند، علیاکبر، اسپورتیج، برخوردم به شیشه، فرزان، دزدهای عوضی، زخم پهلویم، جیغ و فریادهایم، مراعاتهای دماوند. تداعی گذشته به یک سوال ختم میشود؛ الآن ساعت چند است؟
romangram.com | @romangram_com