#من_به_برلین_نمیروم_پارت_111

- برای چی آخه؟ علی‌اکبر باشه که باشه!

جیغ می‌کشم:

- بهت میگم برو!

در را می‌بندد که همزمان در راننده اسپورتیج باز می‌شود. با دیدن علی‌اکبر، خون در رگ‌هایم منجمد می‌شود.

دماوند سریعاً نور بالا می‌اندازد تا علی‌اکبر نتواند ما را ببیند. علی‌اکبر دستش را روی صورتش می‌گیرد و دماوند دنده‌عقب را. دنده را عوض می‌کند و صدای برخورد لاستیک به آسفالت، در گوش من طنین می‌اندازد. جیغ لاستیک‌ها، شبیه جیغ قلبم است؛ قلبی که از دیده‌شدن با یک منفور عاشق‌نما هراس دارد.

دماوند به سرعت می‌رود، من به عقب برمی‌گردم و با دیدن علی‌اکبری که سوار ماشین می‌شود، بر بخت بد خودم لعنت می‌فرستم. علی‌اکبر سپر به سپر، ما را تعقیب می‌کند.

هراسان و عصبی می‌گویم:

- سریع‌تر..تو رو خدا کاری کن گممون کنه.

تحت تاثیر هیجان و استرسی که من هم به او وارد کرده‌ام، با صدای بلند می‌گوید:

- برای چی؟ چرا باید ازش فرار کنی؟

جیغ می‌کشم:

- بهت میگم فقط برو!

کلافه اخمی می‌کند و می‌گوید:

- پس کمربندت رو ببند.

romangram.com | @romangram_com