#من_به_برلین_نمیروم_پارت_110


آخر من در برابر این نگاه‌های نگران و حمایت‌هایش چه می‌توانم بگویم؟ لعنت به دل محبت‌ندیده‌ام که با این حرکات ساده‌ی دماوند، از خود بی‌خود می‌شود.

سری تکان می‌دهم. دماوند پوفی می‌کشد و زیر لب می‌گوید:

- لعنتی!

می‌خواهد پیاده شود که نگاهم به برچسب "اللهم عجل لولیک الفرج" ای می‌چسبد که خودم آن را پشت شیشه‌ی ماشین حاجی چسبانده بودم. جیغم سوت شروع بازی نه پایان بازی، می‌شود. ناباور به ماشین نگاه می‌کنم و با دیدن هیبت اسپورتیج فقط می‌توانم وحشت‌زده بازوی دماوند را بگیرم و بگویم:

- نه!

دماوند سریع به سمتم برمی‌گردد و می‌گوید:

- چی نه؟

می‌خواهم فکر کنم که چه کسی پشت رل است؛ حاجی؟ حاجی که با کاروانش به کربلا رفته است. مسلم؟ او که ده‌روزی است درگیر زایمان زینب است. اصلا صبر کن، ماشین را که علی‌اکبر هفته‌ی پیش با خود به قم برد. علی‌اکبر؟ علی‌اکبر؟ یعنی او پشت رل است؟

- یا خدا!

دماوند سریع می‌گوید:

-چی شده؟

با مردمک‌های لرزانم و زبانی که از شدت ترس لکنت گرفته است می‌گویم:

- اون علی‌اکبره..خواهش می‌کنم برو..بشین بریم..دماوند!


romangram.com | @romangram_com