#من_به_برلین_نمیروم_پارت_109
از کینه و نفرت زیادی، گوشهی چشمهایم چین میخورد. حالت تهوع به تمام سلولهای تنم سرایت میکند و حس میکنم تمامیشان میخواهند اوق بزنند. حالم شدید به هم میخورد؛ نمی دانم تاثیر داد و فریادهای خودم و دماوند است یا...؟
با صدای تحلیلرفتهام میگویم:
- زندگی من به تو هیچ ربطی نداره.
مشتش بر فرمان خودرو، حالت تهوع را از من صلب میکند. حالت تهوع یادم میرود و حیرتزده نگاهش میکنم. در حالی که به جلو نگاه میکند میگوید:
- دِ لعنتی ربط داره! الیسیما به کی قسم بخورم که بفهمی خاطرت رو میخوام آخه؟ فکر میکنی هر کس دیگهای هم بود با این وضع میدیدمش کمکش میکردم؟ نه! فقط تو برای من مهمی...میفهمی؟ فقط تو! فکر کردی توی برلین داشتن خفهام میکردن که همهی زندگیم رو ول کردم پاشدم اومدم ایران؟ فکر کردی بهخاطر چی اومدم؟ بهخاطر کی؟ اصلا فکر کردی من چرا هر شب اون همه پول هتل میدم؟ میفهمی الیسیما که بهخاطرت حاضرم خودم رو به هر آب و آتیشی بزنم؟
قلبم کوبش شدیدتری میگیرد. عرق سردی از تیرهی کمرم راه میگیرد. دست هایم یخ میزنند. هر دختر، اصلا چرا محدودیت، هر انسانی از شنیدن اعتراف دیگری حس خوبی میگیرد. اینکه بفهمی کسی تو را دوست دارد، بهخاطر تو نگران میشود، کسی به فکر تو است، ناجیات میشود، خودش را بهخاطرت به هر آب و آتشی خواهد زد، بهخاطر تو موقعیت عالی را رها کند...همهی اینها، دختر و پسر ندارد، روح آدمی را جلا میدهد و تمام وجود را از حس خوشحالی آکنده میسازد. بعد از هفتسال یکی پیدا میشود که به الیسیما بگوید من تو را میخواهم! بعد از هفتسال خواستن و خواستهنشدن، زندگیام به نخواستن و خواستهشدن منتهی میشود. قلبم از این اشعار عاشقانه لرزان میشود.
اما میان این همه دنیای شاعرانه، عقلم درخواست فلشبک میدهد؛ فلشبک به دو هفتهی پیش. دماوند و آن دختر جلفِ لوس؛ نامش چه بود؟ روژین. این فلشبک لعنتی تمام خوشیها را زهرمارم میکند.
پوزخند میزنم و میگویم:
- فکر کردی با احمق طرفی؟ اون عمهی من بود که دوهفته پیش دوستدخترش اومده بود هتل؟ این حناها برای من رنگی ندارن دماوندخان، رک و پوستکنده بگو چی میخوای،
صدایم اوج میگیرد:
- بگو برای چی برگشتی، بگو برای چی پاپیچم میشی، بگو برای چی دروغ عاشقانه تحویلم میدی، بگو چرا فریبم میدی، بگو چرا اینقدر عوضی شدی؟!
فریاد "بسه" دماوند مصادف می شود با برخورد شدید ماشین به یک شیئی که در نگاه اول نتوانستم آن را ببینم، فقط میتوانم صورتم را بپوشانم و دست دماوندی را حس کنم که کمربند ایمنی من شده است. جیغ کوتاهی میکشم که سوت پایان بازی میشود؛ اما...
دماوند دستهایم را میگیرد و کنار میزند و هراسان میپرسد:
- خوبی؟ چیزیت که نشد؟
romangram.com | @romangram_com