#من_به_برلین_نمیروم_پارت_108


- این در لعنتی رو باز کن. من نمی‌خوام با یه دروغگوی عوضی باشم. بیرون امنیتش از این ماشین بیشتره.

با حرص نگاهم می‌کند و می‌بینم که چشم‌هایش به سرخی می‌زنند. می‌خواهد خشمش را بر سرم خالی کند؛ اما نفسی می‌کشد و صدایش را کنترل می‌کند:

- دروغگوی عوضی؟ منظورت چیه؟

نمی‌خواهم بگویم تا با خودش فکر کند خیلی برایم مهم است؛ اما در عصبانیت مغزم کار نمی‌کند:

- برمی‌گردی به من میگی دوست دارم، می‌میرم برات، فرداش ردیف میشن دوست‌دخترات؟ من رو هم‌سطح اون آشغال‌های خیابونی دیدی؟ فکر کردی من هم لیوان یه بار مصرفم؟

بازویم را می‌فشارد و تکانم می‌دهد:

- آروم، بسه الیسیما. من هیچ‌وقت چنین فکری در مورد تو نکردم.

بازویم را با حرص از حصار انگشت‌هایش خارج می‌کنم. جیغ می‌کشم:

- دست به من نزن دماوند!

برقی از چشمش می‌گذرد. یک برق خاص است؛ انگار رنگی از خوشحالی دارد. نمی‌دانم شاید به‌خاطر این است که اولین‌بار است بر حسب اتفاق اسمش از دهانم بیرون جست. نمی‌دانم، شاید بار اول هم نیست؛ اما من که خوشحال نیستم، حرصی ام؛ خیلی هم حرصی‌ام:

- بزن کنار، بزن کنار می‌خوام پیاده شم...با توام، مگه کری دماوند؟

فریادش من را از جا می‌پراند و دهانم را می‌بندد:

- چی میگی؟ ها؟ بزنم کنار که چی؟ باز پیاده شی یکی یه بلایی سرت بیاره؟ چرا به خودت فکر نمی‌کنی آخه؟ چرا سر یه لج و لجبازی احمقانه زندگی خودت رو به خطر می‌اندازی الیسیما؟ هفت‌سال گذشته، هنوز شونزده‌سالته؟


romangram.com | @romangram_com