#من_به_برلین_نمیروم_پارت_107

اخمش غلیظ می‌شود:

- الآن؟ ساعت هشت شبه. تنهایی می‌خوای بری کجا؟ ها؟ که دوباره یکی مزاحمت شه؟ می‌دونی اگه من الآن نرسیده بودم چی می‌شد؟

جیغ می‌کشم:

- سر من منت نذار!

سری به نشانه‌ی افسوس تکان می‌دهد و با حرص می‌گوید:

- چه‌قدر بچه‌ای! از هر حرف من هزار تا منظور برداشت می‌کنی الا اونی که منظورمه. گفتم می‌رسونمت یعنی می‌رسونمت.

و بازویم را می‌کشد و من را در دویست و شش آلبالویی‌رنگی می‌اندازد. می‌خواهم پیاده شوم که سوار می‌شود و در را قفل می‌کند. شاید می‌توانستم به راحتی خارج شوم؛ اما انگار خودم هم از خیابان خلوت ترس داشتم؛ اما این ترس مانع نمی‌شود که خشمم را بر سر او خالی نکنم:

- تو حق نداری به من دستور بدی!

می‌غرد:

- دستـور؟ روانی اگه من دیر می رسیدم که تا الآن معلوم نبود تو کدوم جهنم‌دره‌ای بودی! چرا نمی‌فهمی الیسیما؟

- دقیقا چی رو بفهمم؟ هـا؟

بی‌توجه به حرفم، چشم‌هایش را می‌بندد و نفس کلافه‌اش را بیرون می‌دهد. چند ثانیه به فرمان خیره می‌شود و بعد می‌گوید:

- میری خونه‌ی طاهری؟

جیغ می‌کشم:

romangram.com | @romangram_com