#من_به_برلین_نمیروم_پارت_106


خودم را از آغوشش بیرون می‌کشم. به صورت نگرانش نگاه می‌کنم و قلبم مچاله می‌شود. این همه نگرانی چه مفهومی دارد؟ لعنتی او دارد من را فریب می‌دهد؟ دماوند کیست و چه می‌کند؟

- خوبی؟ چرا داری گریه می‌کنی؟ جاییت درد می‌کنه؟ الیسیما با توام!

فقط یک جمله:

- این‌جا چیکار می‌کنی؟

به سمتم می‌آید که عقب می‌کشم. به روی خودش نمی‌آورد و می‌گوید:

- الآن این مهم نیس...مهم تویی. حالت خوبه؟ مزاحمت شده بودن؟

بلند می‌شوم که بازویم را می‌گیرد و با کمی عصبانیت می‌گوید:

- کجا؟ دارم باهات حرف می‌زنم.

- ولم کن. می‌خوام برم.

بلند فریاد می‌کشد:

- کدوم گورستونی می‌خوای بری؟

با فریادش، از فکر فرزان و انتقام ناکامم و ترس چند لحظه پیشم بیرون می‌آیم؛ با اینکه هنوز قلبم بی‌امان می‌کوبد، می‌گویم:

- به تو چه ربطی داره؟


romangram.com | @romangram_com