#من_به_برلین_نمیروم_پارت_105
با اینکه اصلا دلم نمیخواهد؛ اما پیشنهادش را رد میکنم:
- نه ممنون...خودم میرم.
-هر طور مایلید، خدانگهدار.
- خداحافظ.
او که میرود، من میمانم و تاریکی و یک خیابان خلوتی که فقط چند ماشین شخصی از آن گذر میکند. پوفی میکشم و به سمت ایستگاه اتوبوس میروم بلکه عنایتی شود و من یک اتوبوس پیدا کنم. هنوز قدم از قدم برنداشتهام که دست کسی روی شانهام قرار میگیرد. سریع برمیگردم و با دیدن سه مرد، خاطرات الیسیمای شانزدهساله در آن پارک منحوس را مرور میکنم. همین که میخواهم جیغ بکشم، دست یکی از آنها دور دهانم قرار میگیرد و صدایم در نطفه خفه میشود. دست و پا میزنم، تقلا میکنم؛ اما آنها من را به کوچهی بنبستی در کنار هتل میکشانند. ترس خوره میشود و به جان امید اندرونم میافتد. چه کسی به دادم میرسد؟ در این شب، این خیابان خلوت، این کوچهی خلوت، چه کسی؟ فقط خدا!
هرچه تقلا میکنم، راه به جایی نمیبرم. مردی که دستش دور دهانم قرار دارد، میگوید:
- تقلا نکن دختر! توی این برهوت کسی نیس که به دادت برسه.
جملاتش را نمیفهمم و نمیشنوم، فقط تقلا میکنم بلکه از حصار تنگ دستانش رهایی بیابم. خودم هم میدانم که نمیتوانم؛ اما آن لحظه حس میکنم هیچکاری نمیتوانم جز این بکنم. با حس یک شیء تیز در کنار پهلویم، ماهیچههایم سست میشوند و تقلاهایم هم پایان مییابند.
- فرزان بدو خالیش کن.
با شنیدن اسم فرزان، همهچیز مانند یک تئاتر درام در ذهنم نقش میبندد. ذهن نالانم آمفیتئاتر این تراژدی تلخ میشود! با دیدن چهرهی فرزان، قلبم محکمتر میکوبد. او به صورتم نگاه کوتاهی میاندازد و کیفم را از دستم میگیرد. یعنی نشناخت؟ کسی را که بدبخت کرده بود نشناخت؟ این نکبت همانی است که زندگیام را به فنا داد. این همان لعنتی است که همهی وجودم را از من گرفت، زندگیام را تباه کرد، خوشیهایم را ناخوشی کرد؛ این عوضی همانی است که علیاکبر را از من گرفت!
اصلا یادم میرود یک شیء تیز کنار پهلویم قرار دارد؛ باز تقلا میکنم تا از چنگ مردی که من را گرفته است رهایی یابم. رهایم کند تا انتقامم را از فرزان لعنتی بگیرم. او بیخیال مشغول خالیکردن کیفم میشود و من در تلاش تا به او برسم. مرد در گوشم تهدیدم میکند؛ اما من میخواهم بروم و فرزان را بکشم. من دیگر نوجوان احمق و ترسوی شانزدهساله نیستم؛ من الیسیمای بیست و سهساله هستم. با اینکه سرکوبم کردهاند؛ اما اینبار روح یاغی و سرکشم فوران میکند. من باید فرزان را بکُشم. چهرهی الیسیمای شانزدهساله، کیاوش نوزدهساله، فرزان و تقلاها و دردهای هفتسال پیشم از جلوی چشمم کنار نمیرود. شیء تیز بر پهلویم خراش میزند؛ اما مهم نیست، اصلا این زخم را حتی حس هم نمیکنم. کیفم را خالی میکنند و مرد دیگر دستش را جلو میآورد تا خودم را هم وارسی کند که دستی مرد پشت سرم را از من جدا میکند. اصلا توجه نمیکنم چه شد که رهایی یافتم، فقط خودم را میبینم که به سمت فرزان میروم. همین که به سمتش میروم، هلم میدهد که به زمین میخورم. تا بخواهم بلند شوم، فرزان میرود. صدای دعوا و مشتزدن را میشنوم؛ اما فقط اشکهایم را حس میکنم که گونههای سردم را گرم میکنند. هیچوقت نتوانستم آنطور که میخواهم حقم را بگیرم، حقم را یا انتقامم را؛ چه از البرز، چه از فرزانی که همان فرزان هفتسال پیش بود.
کسی من را با مهر در آغوش میکشد و بیوقفه میگوید:
- الیسیما...عزیزم؟..چت شد؟الیسیما...
طرف مقابل برایم مهم نیست، مهم این است آغوشش بعد از تکرار آن خاطرهی لعنتی، بر دردم مرهم است. دستهای سرد را روی پیشانی و صورتم حس میکنم. با دیدن برق گردنبند استیل مخم به کار میافتد؛ گردنبند استیل، استیل...دماوند!
romangram.com | @romangram_com