#من_به_برلین_نمیروم_پارت_104
- اومدم سورپرایزت کنم عشقم.
و بعد دربرابر چشمهای حیرتزدهی من و میلاد و حتی خود دماوند، گونهی دماوند را میبوسد. مات میمانم. یعنی آدم تا چه حد میتواند بیشرم باشد؟ دماوند تمام نگاه و حواسش به من است؛ اما با بوسیدهشدن گونهاش، درست مانند کسی که به او برق وصل شده باشد، شانههایش تکان میخورند و به سمت روژین برمیگردد. لبخند گیجی میزند و چیزی میگوید که نمیشنوم؛ اما خندهی با ناز روژین را عاقبت میشود. دماوند دکمهی آسانسور را میزند و هردویشان از دیدم محو میشوند. هنوز دستم روی کشو قرار دارد و نگاهم همانطور مات آسانسور مانده است. لبخندش برای دماوند بود؟ میلاد هم انگار میفهمد که جدیجدی حوصله ندارم که با گفتن "هتل رو کردن اتاق خوابشون" من را تنها میگذارد.
مینشینم. دماوند ابله من را مسخره کرده بود؟ به من میگفت دوستت دارم، از آن طرف دوستدخترش میآمد اینجا؟ او تا چه حد لجن شده است؟ یعنی از این ل*ا*ش*یهای عوضی شده است؟ باورم نمیشود. اصلا در مخیلهام نمیگنجد. از آن جهت در باورم نمیگنجد که او چنین آدمی شده باشد که او دستپروردهی سمیه بود؛ اما به هر حال تربیتش در دست البرز قرار گرفت و دستپروردهی البرز از این بهتر هم نمیشود؛ امکان ندارد که بشود.
نامرد لعنتی! به من گفت دوستم دارد. همان بهتر که با این جملهاش رویاهای دخترانه نساختم، وگرنه امروز ذرهذره تخریب میشدم. دروغگوی پست! من را هم برای عشق و حالش میخواست؟
عجب دنیای کثیفی اطرافم است. آن از علیاکبر که با همهی خوب و مومنبودنش با من بد است و حس میکنم ریگی به کفش دارد، این از دماوند که به عشقش نسبت به من اعتراف کرد و از طرفی جلوی چشمهایم دست دوستدخترش را گرفت و به سمت اتاقش برد و میلادی که با نگاههایش اسکنم میکند و حس میکنم نگاهش عجیب هرز میپرد. آه، من کجا ایستادهام خدای من؟ اینجایی که من ایستادهام سیاه است؛ کثیف است، نفرت انگیز است. مگر بالاتر از سیاهی هم هست؟
***
دیر وقت است؛ هوا تاریک شده است و من فقط خودم را لعن و نفرین میکنم که بهخاطر خدیجهی خیرندیده شیفت عصر هم ماندم. به ساعت که نگاه میکنم، مغزم رو به تلاشی میرود. ساعت هشت شب است! همهاش تقصیر مهرانا است؛ معلوم نیست این چندوقته چرا اینقدر از زیر کار در میرود؟ خیلی واضح میبینم که از ساعتهای خلوتی هتل سوءاستفاده میکند و از هتل بیرون میزند. او که میرود، بلای جان میآید! میلادی که دیگر بیش از اندازه دارد نورونهایم را تحریک میکند؛ با سوالات بیربط و باربطش، به دخالتهایش، به اینکه هر روز جلوی دسک به بهانههای مختلف لنگر میاندازد، به اینکه در هر بحثی من را شریک میکند... از نگاهها و حرفهایش اصلا حس خوبی دریافت نمیکنم. دماوند نکبت هم از آن روز به بعد، دیگر جلوی چشمم ظاهر نشد. چک که کردم، فهمیدم دو روزی است اصلا به هتل برنگشته است.
تقریبا دو هفتهای از آن روزی که من به عوضیبودن او پی بردم میگذرد. دقیقاً از همان روز به بعد دیگر او را ندیدم؛ نه او را، نه روژین جانش را!
همین که پایم را بیرون از هتل میگذارم، با دیدن تاریکی هوا نفرین است که نثار خودم و خدیجه میکنم. ماشین آقای موحد، رئیس هتل و پدر مهرانا، را میبینم که از پارکینگ بیرون میزند و روبرویم متوقف میشود. شیشه پایین میآید و آقای موحد با لبخند میگوید:
- خسته نباشید خانم سپهری...بفرمایید برسونمتون.
خیلی دلم میخواهد سوار شوم و سریعاً به خانه برسم؛ اما اوج ضایعبودن است، پس بالاجبار لبخندی میزنم و میگویم:
- شما هم خسته نباشید آقای موحد...نه ممنون خودم میرم، مزاحم شما نمیشم.
- مزاحم چیه خانم سپهری؟ بفرمایید.
romangram.com | @romangram_com